تبليغاتX
طنز متفاوت!
 
طنز متفاوت!
 
 
شرح وقایع به صورت طنز!
 

روایت اول

عالم سنی,در آخرین فتوای خود,جنگ بر علیه ایران را حرام اعلام کرده و دفاع از این کشور را امری واجب دانسته است.

-آقا سلام علیکم!

ـو علیکم السلام و علی ابوبکر و عثمان اموی,هل ا نت ماذا؟؟(این چیست که به سوی من دراز کرده و تعارف می کنی) 

-خمپاره,متاسفانه آمریکا از جبهه جنوب,یک سری حملاتی انجام داده.مگه شما نگفته بودی دفاع واجبه. ببینیم چند مرده حلاجی

-انا,انا؟(من,من؟)لا,لا(نه,نه)انا خندیدونی الگور ابوبکر و العثمان مع البیان الکلماتی(من به گور ابوبکر و عثمان خندیدم اگر چنین زر مفتی زده باشم)انا العرب(بنده عربم)لا تدفاع حتی صافون مع بولدوزرون  کل کشورون(حتی اگر کشور خودم نیز,مانند نمک ید دار صاف بشود,از آن دفاع نخواهم کرد)

-ببخشید مزاحم شدم.پس فکر کنم یه نفر دیگه بوده این حرفو زده.

-ها,ها(بلی,بلی)لا,لا(چه مزاحمتی,چه مزاحمتی)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت دوم

درمانگاه عفونی بیمارستان امام

-پدر جان,چند سالته؟

ـفکر کنم چهل و هشت سال.

-کجا زندگی میکنی؟

-والا جای خاصی ندارم.لای روزنامه,زیر پل,تو کارتون,خونه ندارم پسرم.

ـمشکلت چیه؟

-والا گلاب به روتون,ادرار من رنگش سفید شده,بعد می سوزه.

-اینا جای چیه؟

-هیچی بابا.رفیق ناباب.بعضی اوقات تزریق می کردم.البته معتاد نیستما.سرنگم انسولین بوده.

-سابقه تماس جنسی  نامطمئن هم داشتید؟

-والا تو عمرم تنها چیزی که داشتم,همین یه قلم بوده.

-کجاها؟شما که خونه ندارید؟

-تا عاشق نباشی نمیفهمی من چی میگم.عزیزم عشق که این چیزا سرش نمی شه.لای روزنامه,تو کارتون,نون خشکی.`پسرم,مشکلم چیه؟

-فکر کنم سوزاک داشته باشی.

-سوزاک؟خجالت بکش,از مو و ریش سفیدم خجالت بکش.حیا کن.یعنی می گی من با این سن و سال از این کارا میکنم.بعدش کجا؟من بدبخت جا ندارم بخوابم.برو,دیگه ریختتو نبینم,دکتر دوزاری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت سوم

بیمارستان امام,در ورودی باقر خان

ـکجا؟

-دارم میرم تو بیمارستان.

-چشم دارم,دارم می بینم.خودت می تونی بری.اما ماشینت نه.

-چرا؟

-چون کارت عبور نداری,از امروز گفتند فقط ماشینی رو راه بدم که کارت عبور داشته باشه.

-بیخیال.

-بیخیال چیه.درست صحبت کن.ماشینتو پار کن بیرون,خودت بیا تو.

-چند دقیقه بعد , در محوطه بیمارستان,صاحب وانتی که در پشت ماشینش عبارت ظریف حاصل نفرین مادر,درج شده بود,با تمام قوا نعره میزد.

-بدو سبزی.بدو سبزی.سبزی تازه.گیشنیز.جعفری.بدو آتیش زدم به مالم.آقای دکتر,سبزی تازه بدم خدمتتون؟میگند واسه طب سنتی خوبه هاااا.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت چهارم

آمبولانس خیالی

-ببو,ببو,بزن کنار,بزن کنار,مریض حالش بده.گوسپند مگه با تو نیستم میگم بزن کنار.ای تو روحت.بابای خودتم هم تو آمبولانس بود اینطوری رانندگی می کردی.ببو.

-ببو,ببو,بزن سمت راست شتر مرغ.سمت راست.وزغ.هنوز سمت راستو چپتو از هم تشخیص نمیدی.کدوم شیر دامداران خورده ای به تو گواهینامه داده,هان؟

-ببو,ببو,بب,وووو,و,ب 

ـچی شد؟

ـشرمنده آقای دکتر,فکر کنم بنزین تموم کردیم.

ـبرو بابا,مسخره کردی؟مگه سهمیه بنزینتون چقدره؟

-روزانه یک لیتر.اگه مریض بدحال باشه,چون تندتر میام,نیم لیتر.

ـ لا اقل اون ست احیا را آماده کن.

ـشرمنده آقای دکتر,با بنزین کار می کنه.

چند لحظه بعد

-بنزین؟بنزین...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 6:22  توسط مهدی  | 
آیا میدانید احمدی نژاد,در آستانه سفر پوتین به ایران,چه پیشنهاد تاریخی و حماسی به او داده

است؟سهمیه بندی غذا در روسیه؟تاسیس صندوق مهر پوتین؟تکذیب افسانه کشتار برادران چچنی؟

غنی سازی اورانیوم در حد تشکیل کیک تولد؟سفر به آمریکا و سخنرانی در دانشگاه

ونزوئلا؟تولید انبوه اسپری و ادکلن رایحه خوش بندگی؟نه برادرو خواهر من!پس کی میخوای از

عقلت کمک بگیری که سیاست اونقدرها هم که فکر میکنی ساده نیست.رییس جمهور به این

اجنبی گفته :هی چکمه,تو که اینقدر بیکاری,لااقل برو سفرهای استانی را شروع کن,اگه اینکارو

نمیکنی پس بی انصاف بیا تو سفرهای استانی به من کمک کن.و پوتین پس از صحبت با مشاوران

خود,ترجیح داد تا پیشنهاد اولی را قبول کرده و در استانهای خود بچرخد.گویند علاوه بر مزایای

فراوان این طرح,مزیتی عمده و ویژه برای آن در روسیه مطرح است و همانا آن,کشف استانهای

جدید توسط پوتین است که محبوبیت او را بسان سلاح کلاشنیکف در روسیه افزایش میدهد.

بله,صدای من را مستقیما از استان سیستانف و بلوچستانف میشنوید.جمعیت:پوتینف,حمایتف

می کنیمف.انرژف هستف,مسلمف.دستف گلف استالینف,خوش اومدف.پوتین:خواهشف,بتمرکف,

بتمرکف(بشینید,نزول کنید,بتمرکید و گوش فرا دهید)غنیف مهماتوف مسلماتوف بدون هیچ حرفف

مسلموف( صاف کردن خواهر و مادر کشورهای همسایه به نحو محترمانه ای از کارهای بسیار

واجب است) تکبیرف,تکبیرف.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 22:0  توسط مهدی  | 

بانو یانگوم به ایران می آید.خوب خدا را شاکریم که همه مشکلات کشور حل شده و فقط مونده یانگوم جان که محبوبیت او این روزها در ایران سر به فلک گذاشته, لطف کرده و قدم بر تخم چشمهای ما گذاشته و به ایران تشریف فرما بشوند.من نمیدونم این نشریات جوات کشنده ایرانی چطوری این همه موضوع بکر و دست نخورده داخل کشورمون مثل مهدی سلوکی, گلزار ویا حتی نکبت واحدی را بیخیال شدند و فرت فرت رفتند چسبیدند به این خانم که مثل هووی اوشین می مونه.تو گوگل که کلمه ایران را جستجو می کنی بیشتر از هر عبارتی میرسی به جواهری در قصر(نام مستعار یانگوم!)بعد هم هر دو سه روز یه بار هم یه حالی بهمون میدند و یه شماره موبایل یا تلفن ثابتی از این بانو بهمون میدند تا یه موقع خدای ناکرده تو فاز دپرسیون نریم و بتونیم هر روز صدای گرم و دلنشین ایشون را به زبان ساده و شیوای کره ای بشنویم.آخه بی انصافا تا کی شرق زدگی؟!چشمهایتان را برید بشورید ,مگر مهناز افشار چه کم دارد از بانو یانگوم؟!!

از این اراجیف که بگذریم بریم سراغ اصل مطلب که من نه از این خانم نه از سریالش اصلا خاطره خوبی ندارم.چرا؟الان خدمتتون می عرضم.یه بارکه طبق معمول از فرط بیکاری و دربدری داشتم تو اینترنت ول می تابیدم به ناگاه چشمم بر یک تبلیغ در قطع و اندازه های برج میلاد افتاد که آی بدوسریال بدون سانسورجواهری در قصر رسید!یانگوم بدون هیچ گونه محدودیت صدا و سیمای جمهوری اسلامی!صحنه هایی از بی ناموسی یانگوم!استریپتیز یانگوم!فقر و فحشا و یانگوم!همراه با زیرنویس فارسی دری و سلیس برای تقویت زبان فارسی!  

من هم که هنوز که هنوزه این نفس اماره لعنتی داره روی این نفس خوبه سواری می کنه بدون اینکه اصلا بدونم جواهری در قصر چیه یا یانگوم دیگه چه جور جونوریه, هر چی پول تو دوره خانمانسوز دانشجویی برای خرید خونه جمع کرده بودم دادم تا بتونم یانگوم و حواشی اون!را تماشا کنم.  آخ آخ نمک رو زخمم نپاشید که هر وقت دارم این قسمت خاطره را تعریف می کنم بو سوزم بلند میشه!اون فلان فلان شده ای که این سریال را به من غالب کرد (که به شخصه سلام ویژه و مخصوصی خدمت عمه ایشان دارم )از هر چی تهرونی خالی بند که تو عمرم دیدم خالی بندتر بود!اولا متاسفانه زیر نویس فارسی نداشت که باعث شد علاوه بر صدمات روحی متعددی که بابت عدم تقویت زبان فارسی به من وارد بشه به اندازه گاو(بقره)از این سریال حالیم نشه!هر چند نباید از حق بگذریم که مزیت هایی مانند فراگیری زبان شیرین کره ای را به همراه داشت!دوم اینکه من برای اینکه هیچ کدام از مفاهیم!! از دستم در نره کل ۳۶۰۰۰ ساعت این سریال را با سرعت آهسته طی نصف سال قمری یک هفته هجری شمسی  نگاه کردم!کلیات سریال مثل برنامه به خانه بر می گردیم بود!یا تو آشپزخونه بودند یا داشتند می خوردند یا داشتند بحث می کردند فردا چی بخوریم(خدایی تو عمرم کره ای اینقدر پرخور ندیده بودم)بعد نمی دونم چی چی شد که به این نتیجه رسیدند که آشپزی  فایده نداره و یک ماهه شدن پزشک! (بعد ما خنگا رو بگو که مجبوریم هفت سال پزشکی بخونیم!)و کلا تا آخر سریال مثل میو میو شغل عوض می کردند.

نکته مهمی که تا آخر سریال ذهن منو مشغول کرده بود این بود که یانگوم اولا مرد یا زنه بعدش هم اگه زنه کدومشونه؟!نزدیک به یک ملیون زن به بهانه های مختلف تو این سریال در حال رفت و آمد بودند که همشون بانو بودند!یکیشون که من فکر می کردم یانگومه وسط سریال به رحمت ایزدی پیوست که من هم غمگین از این که هیچ کدام از وعده های داده شده در هنگام  فروش سریال!رخ نداده مونده بودم که ادامه سریالو با چه انگیزه ای نگاه کنم که در ادامه متوجه شدم یانگوم یکی دیگه است و من با سرمستی فراوان از این کشف دنباله سریال را با سرعت بسیارآهسته تر از قبل و با دقت فراوان تری نگاه کردم!ولی با کمال تاسف این موشکافی دقیق من هم هیچ حاصلی نداشت و من این آرزو را با خودم به گور خواهم برد!فقط در یه صحنه یه مرده و زنه همدیگه را در کمال متانت و آرامش بغل کردند که در تماسی که با صدا و سیما داشتم متوجه شدم این صحنه از دست اونا در رفته و برای عموم هموطنان عزیز پخش شده است.

نتیجه اخلاقی:هر وقت خواستی بری لوح فشرده بد بد بخری, مثل بچه آدم برو از میدون انقلاب بخر!

نتیجه پزشکی:سر انتخاب رشته کنکور ,باید پزشکی کره را زودتر از پزشکی تهران می زدم !

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:33  توسط مهدی  | 

بله!کلا ما ملت مهمان نوازی هستیم و عادت داریم هر وقت مهمان به خانه ما بیاید,به صورت 

فله ای به خیا بانها ریخته و از او استقبال کنیم. در همین راستا اقشار زحمتکشی نیز وجود دارند

که از ماهها قبل از تشریف فرمایی مهمان گرامی,تمام مخ خود را به کار گرفته و با استفاده از

اشعار مجاز و در خور شان مهمان,سعی در هر چه بهتر برگزار کردن این مراسم دارند!

نمونه ای از این سروده ها را که در زمان ورود رئیس جمهوری به استان مازندران تهیه و تنظیم

شده,مشاهده می فرمایید.نمونه های دیگه که بنده پیشنهاد می کنم:

-خوشگلا باید برقصند

-دل منو برده با نگاهش   میمیرم واسه اون شکل ماهش

-غروبا  بندریا  اهل محل  همشهریا(در حاشیه سفر به استانهای جنوبی کشور)

-نمی خوام ماه تو شبا نگاش کنه      نمیخوام باد صبا نگاش کن     نگاش نکن مال منه

-به خاطر تو شعار میدم      یا تو یا هیچکس دیگه

-دوستت دارم خیلی زیاد    به چشمات هم خیلی میاد

-میام دورت بگردم     میگی گشتن نداره     یک دل نه صد دل عاشق    امون از دست دل

-تو که با مو سر یاری نداری       چرا هر نیمه شو آیی به خوابم

-قاصدکا   آه آه ها   پرش ندید    باهاش بیان

نرو نرو(در حاشیه اتمام چهار سال ریاست جمهوری)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 6:10  توسط مهدی  | 
قبل از پرداختن به اصل مطلب,توجه شما را به تعدادی از تستهای درسهای ادبیات و معارف اسلامی کنکور امسال به همراه توضیحات آن, جلب می کنم.

جای خالی را با گزینه مناسب پر کنید

به نام خدای........

بیانداخت شمشیر را شاه دین

1)جهان آفرین

2)مهربان

3)کریم

4)رحیم

جای خالی را با گزینه مناسب پر کنید

که گوید برو.........رستم ببند

نبندد مرا دست,چرخ بلند

1)دست

2)پا

3)کمر

4)چشمهای

تست بسیار اختصاصی و نامردی است و تنها دانشجویان سال اول پزشکی که سواد شاهنامه خوانی خوبی دارند,پس از پاس کردن درس آناتومی تنه قادر به پاسخ گویی به آن هستند, زیرا رستم دارای هر چهار عضو ذکر شده بوده,این کار را برای داوطلب بسیار سخت و مشکل می کند.به هر حال با توجه به اینکه در بیت دوم اشاره به چرخ بلند شده است لذا جای خالی به یکی از اعضای بالاتر از کمر اشاره دارد,به همین دلیل گزینه 2 و3 حذف میشوند.از چشم پزشکی به یاد داریم که هر گاه چشمهای یک فرد را ببندیم آن فرد دچار اسکوتوم مرکزی و محیطی( کوری کامل) می شود وبه همین دلیل نمی تواند راه برود و با توجه به این که در هیچ کجای شاهنامه اشاره ای به اختلالات راه رفتن رستم نشده است, لذا این گزینه نیز حذف میشود

جای خالی را با گزینه مناسب پر کنید

گل همین پنج روز و ...... باشد

وین گلستان همیشه خوش باشد

1)هفت

2)چهار

3)شش

4)هشت

با توجه به سیکل طبیعی ریزش و رویش گل به جواب صحیح دست خواهید یافت.

جای خالی را با گزینه مناسب پر کنید.

رویاهای صادقانه:هر کدام از ما هنگام ........رویاهایی را مشاهده می کنیم.این رویاها انواع مختلف دارند.

1)دویدن

2)ایستادن

3)خواب

4)نشستن

تست اشاره به مراحل مختلف خواب دارد.(من باب توضیح که در پزشکی,خواب را به دو مرحله سریع و کند تقسیم می کنند)حالاتی مانند دویدن و ایستادن ونشستن در طی مرحله سریع خواب اتفاق می افتد!!!و فقط خوابیدن و رویا دیدن در طی مرحله کند خواب اتفاق می افتد.

جای خالی را با گزینه مناسب پر کنید.

بهرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور .....گرفت

1)شهرام

2)مهرام(احتمالا رب مهرام بوده که کلمه رب جا افتاده است)

3)بهرام

4)مهدی زیرک

حالا بریم سراغ اصل مطلب!اگه من طراح سوالات دستیاری( امتحان تخصص پزشکی )بودم,بر اساس سوالهای بالا,سوالهای زیر را طرح میکردم!

-کدام یک از دستگاههای زیر وظیفه تولید جیش(اوفه)را به عهده دارند؟

1)دستگاه چای ساز

2)دستگاه ادراری تناسلی جیش ساز(اوف ساز)

3)دستگاه مغزی

4)هر سه دستگاه به یک میزان نقش دارند

-با توجه به این نکته که تشنج ناشی از ایمپالس های غیر طبیعی در مغز انسان است تشنج را بوسیله کدامیک از وسائل زیر تشخیص میدهید؟

1)کولونوسکوپی

2)سیستوگرافی(عکس مثانه)

3)عکس خوابیده و ایستاده قفسه سینه

4)نوار مغزی

-وبا چیست؟

1)دوگانگی احساس

2)دپرسیون شدید

3)سرخوشی شدید

4)اسهال شدید در حد مرگ

-سندرم هانتیگتون چیست؟

1)اشاره ای به فیلمی به نام ویل هانتینگ نابغه دارد

2)نام شهری در ایالت کالیفرنیا است

3)نام سندرم است

4)هیچ کدام

نتیجه پزشکی:برید دعا دعا کنید روزی که دارید امتحان دستیاری می دید, من طراح سوالاش باشم!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:34  توسط مهدی  | 

دو شب پیش,طبق عادت همیشگی,مثل جغد, شب هنگام,خواب از سرم دودره  شد وهرچی

التماسش کردم,برنگشت و من موندم و سکوت و ماه و شب و شکمی که مثل خرمنکوب سرو

صدا می کرد.اعصابی که از طریق معده گرامیم به مغزم میرفتند,به نحو وحشتناکی هشدار میدانند

که الان دقیقا بیست و پنج دقیقه است که من هیچ موجود زنده یا غیرزنده ای را به سمت گیرنده

های معده روانه نکردم و این میتونه هشدار جدی برای کل بدن من باشه.مغزم نیز بر من نهیب

میزد که ای گشاد,برو یک چیزی کوفت کن.با چشمانی بسته به سمت آوردگاه شکمبارگی حرکت

کردم وبا ذوق و شوق فراوان,به اولین موجودی که در یخچال خانه بود,چنگ انداختم و آن را در

دهان مبارکم گذاشتم و سپس از طریق حرکات چرخشی در پایین تنه خود,سعی در هدایت هر چه

سریعترآن بخت برگشته به سمت منزل مقصود را داشتم.هنوز مزه و طعم این اعجوبه را در 

دهان خود احساس نکرده ودر کف و صابون این مطلب که کدامیک از خلائق خداوند را

از ادامه زندگی دنیوی خود محروم کرده,  بودم که ناگهان پیچیدنی مرا بگرفت بسان چرخ وفلک

و حالتی بر من غلبه کرد که مستراح خانه را برای ادامه زندگی برگزیدم.افسوس و دو صد

افسوس که حافظه آلزایمر مانند من یاری نمی کنه که کدام از خدا بی خبری مسبب این بود که من

مانند مار بمبئی در سبد آشپزخانه بگردم و عزرائیل را ببینم که در آغاز بیست و پنجمین سال

زندگیم, جلوی چشمان من رژه نظامی میرود.از درس مزخرف آمار خوب به خاطر دارم که

استاد سر کلاس,حنجره,گلوت و اپی گلوت خود را پاره کرد که ایها الدانشجویان,مع کامبیوتر و

آسانا معادلاتون,میتوانیون بتشخیصون کدامون تناولون کردون صافون کل هیکلتون(ترجمه:ای علم

آموزان مذکر و مونث,بوسیله اتحاد و تفکر و استفاده از اندکی هوش و تدبیر و وسیله ای اجنبی

به نام کامپیوتر,می توانید تشخیص دهید فرق خوب و بد در همه مسائل از جمله غذا)برای خودم

متاسفم که تنها جمله ای که از آن کلاس پربار به خاطر دارم,همین یک جمله بوده و باقی نصایح

استاد را به راحتی هر چه تمامتر فراموش کردم.برای همین روش دیگری را انتخاب کرده و

تصمیم به خوردن بیست گرم از هر کدام از مواد غذایی در یخچال گرفته ام تا بتوانم عامل این

جنایت تروریستی را به سزای اعمال خودش برسونم.در کمال بدبختی,پدرم از آن شب به بعد

مرتبا بر تعداد اغذیه یخچال می افزاید و این مسولیت و کار من را در چشیدن همه موارد,سخت

و دشوارترمیکند.بعد از خوردن چند نمونه,مثل مار بمبئی پیچیدم ولی در حدی نبوده که عزراییل

را رویت کنم.درد اون لعنتی یه جور خاصی بود,مثل درد زایمان یا سنگ مثانه یا شاید هم سل

رکتوم و خلاصه یه چیزی تو همین مایه ها.میدونم که میتونم موفق بشم.این جا هم میتونید عکسم

را در حالت پیچش داونلود کنید.پیچش

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 6:30  توسط مهدی  | 

عرضم به حضور انورت که دیشب کاری پیش آمد بسی فل فور که مرا برآن ساخت تا بر

 اضطرار یک عمل آپاندیسیت حاد,سری بر آوردگاه چت و بی ناموسی زده و عهد یک روزه ام

 را بشکنم!تا وارد یکی از رومها شدم یک فرد محترم که فکر کنم با شناسه اصغر یا اکبر از

 دوگنبدان حضور پرشور خودشو اعلام کرده با اندکی استفاده از هوش سرشار خود در کسری

از ثانیه به این نتیجه رسیده که بنده دختر هستم و آنچنان سلام احساسی و بعد از آن بیز و بوزی

 زد که عقل و هوش از جان من به کف برد.از آنجا که خدا را شکر جز هر جماعتی هستم بجز

 همجنسبازان(که به تایید رئیس جمهور محترم یه دونه هم نداریم)مثل گوسپندی کم محلش کردم و

 چشم دنیوی خود را بر صفحه ای که در جلوی من باز شده بود و مرتبا ابراز عشق و علاقه

میکرد فروبستم.آن شخص فلک زده که در رویاهای خود من را بسان عروس ننه خود می یافت

 همچنان اصرار مکرر داشت تا من گوشه چشمی نازک کرده وبه او از سر لطف نگاهی

 بیاندازم.دل من نیز هیچ گرایشی به سوی آن مجنون نشان نداده تا اینکه به ناگه با عبارت بسیار

 رومانتیک خانم حمال نمیخوای؟بطن راست من را به کار بینداخت و کرم درون من را به ولوله

 انداخت.آن کرم درونی افسار مرا به کار بگرفت که نگارش بکن چرا.این یک کلمه بسان پاسخی

 بود که آتش درون او را شعله ور کرده و مسلسلی از کلمات عاشقانه را بر من جاری

بساخت.حمالت میشم.باربرت میشم.پابوست میشم و....من بسی خوشحال بودم که سرانجام کسی

پیدا شد که قدر من را در این دنیای وانفسا بداند مشوق او در ادامه کارهای شرافتمندانش بودم که

 به ناگاه دیدم از این اعتماد من دارد سواستفاده کرده و در کمال بی جنبه بازی کار را به جاهای

 بسی باریکتر از مو کشانده و به اندرونی ما میخواهد متجاوز بشود و او را بپیچاندم آن چنان

پیچاندنی که پسران در هنگام تقسیم ارث و میراث پدر را می پیچانند و به او نصیحت بکردم که

 پسر جان!برای آنکه دل دخترکی را به دست بیاوری نیازی نیست که حمال او باشی,همین که

 باربر او باشی کفایت می کند.

واژگان امشب:زین پس به جای واژه غریب و ناپسند دوست پسر,بفرمایید حمال

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 21:39  توسط مهدی  | 

دیروز که بعد از عمری ول تابی موفق به انجام اولین کشیک عمر خودم شدم,افتخار این را داشتم

که در خدمت بیماران بخش عفونی باشم.کارهای بخش را تا ساعت دوازده شب به اتمام رسوندم

و رفتم که برای خواب ابدی در پاویون خودم را آماده کنم.هنوز پلک فوقانی روی پلک تحتانیم

جاسازی نکرده بود که دیدم تلفن عتیقه اتاقمون  داره  با صدای دل خراشی اعلام میکنه که با یه

بدبدختی تو اون قسمت پاویون کار دارند.تصمیم گرفتم قبل از اینکه فنر تلفن از جاش دربیاد,اون

میراث زمان مظفرالدین شاه را جواب بدم.تا گوشی را برداشتم  ضعیفه ای در آن سوی خط با

صدایی نازکتر از فرکانس صوت اعلام کرد که انترن عفونی شما هستی؟و بنده که قند دلم بعد از

آب شدن در چهار حفره قلبم,سیر صعودی به خودش گرفته بود با صدایی جیرجیرک مانند  به 

سان عروسی گفتم بله واز آن سوی خط ندا آمد که کدوم گوری هستی؟زود بیا بخش,مریض بد 

حال داریم.حالی اساسی با این جواب دشمن کش کردیم اساسا و کاملا و تماما.با بی میلی شلوار

گورخری خودم را از پام درآوردم و لباس رزم پوشیدم و با حالی نزار,بهشت را به مقصد جهنم

ترک کردم. در راه, به حال آن بیچاره ای افسوس میخوردم که دیدن یا ندیدن عزرائیلش بستگی 

به من و چند نخودی و کشمش دیگر بخش دارد.در این افکار,کرال سینه می رفتم که ناگهان خودم

را در جلوی دژعفونی یافتم.از پرستار بخش پرسیدم که این مریض بدحال در کدامین تخت,به

استراحت مشغول است که با ایما و اشاره به من فهماند که تخت سیزده زنان.با توجه به اینکه   

شانس در ثانیه ثانیه زندگیم به من پشت  کرده بود,شک نداشتم که نحسی عدد سیزده بی خیال این

روپوش ما که بعد از خوردن قرمه چمن پلوی بیمارستان,رنگ سبز فسفری به خودش گرفته بود

نمی شه و در شب اول یک بلای آسمانی بر من نازل میشه.بعد از موشکافی در پرونده بیمار,به

این نتیجه رسیدم که بیمار بعد از جراحی مغز و اعصاب,به علت یک تب ناقابل در بخش ما 

بستری شده است.به بالین او که رفتم,او را دختری جوان یافتم که با موهایی پریشان وقیافه ای به 

هم ریخته در حالی که پاهایش را در دلش جمع کرده,به خواب فرو رفته.خیلی دوست داشتم که

بیمار یه دفعه از خواب بپره و مانند سریال  مونتاژ هند اغما,با گفتن تشخیص خودش به  

من,عزت و احترامم را در حد دکتر پژوهان افزایش بده.برای همین با آرامشی که در من بی

سابقه بود اسم او را صدا کردم و الیاس درونم به من اطمینان میداد که بیمار با گفتن کلافه

عروقی ساب کورتیکال مادرزادی,آن شب را به شبی بیاد ماندنی در زندگی من تبدیل می

کنه.ولی افسوس و دو صد افسوس که سختی این رشته,خیلی بیشتر ازآن چیزی است که در  

سریالهای کشک و ماست ایرانی به خورد ملت احساسی ما میدند و بیمار با جمله برو,حال و

حوصلتوندارم,کشتی درون مغز من را مانند تایتانیک غرق کرد...

نکته انحرافی:وقتی داشتم برای یافتن عکسی در خور نام این مقاله,گوگل را زیرو رو میکردم

بیش از هر چیزی به تمثال مبارک یانگوم برخورد کردم.باور نداری برو زیرو رو کن(رجوع به

مقاله یانگوم و برکات آن در همین وبلاگ)

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 12:54  توسط مهدی  | 

دیروز داشتم به روال همیشگی ول می تابیدم که ناگهان با این جمله که به صورت پرسشی در یکی از سایتهای پزشکی اونور آب مطرح شده بود, برخورد کردم(محض اطلاع بگم مینوکسیدیل دارویی است برای جلوگیری از هرز رفتن اندک موهای باقیمانده در ناحیه کله مبارک که در بین جمعیت ذکور از محبوبیتی فراوان در حد پاریس هیلتون برخوردار است و به روایاتی پس از ویاگرا!دومین داروی پرمصرف در این جمعیت منحرف است)آخه این دیگه سوال کردن داره؟!میومدین جوابش را مثل آدم از ماها می پرسیدید دیگه!بعد می گند ما بی سوادیم!با افتخار تمام اعلام می کنم که جمعیت ذکور پزشکی از اولین سال ورود به دانشگاه این دارو را به طرق مختلف مانند قرص, تزریقی ,شیاف و انما استفاده کرده وبه کوری چشم دشمن و استکبار جهانی هنوز که هنوزه بند و بساطمون داره کار می کنه!یه لحظه صبر کنید لطفا!سلام امید!تو آزمایش دادی ببینی از تراکمش کم شده یا نه؟ندادی؟!ای بابا...یه چند لحظه!سلام ...تو آزمایش دادی؟آره؟خوب نتیجش چی شد؟عقیمی؟؟!!شوخی می کنی!نه بابا!۰٪؟یعنی هیچی تو این لعنتی نبوده؟!!ببخشید!یه سوال داشتم؟!آزمایشگاه این دورو برا سراغ ندارید من برم آزمایش بدم؟!!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:32  توسط مهدی  | 

جون ناقابلم خدمت تو عزیز بگه که این پوستری که در بالا گذاشتم,باقالی نیست.بلکه حکایتها

برای خودش داره.دیروز مجالکی شد تا یادی از یکی از دوستای قدیمی هنری خود بکنم.اینا هم

که دیدی,زود پسر خاله می شند.تا بهش زنگیدیم  گفت انتر(خلاصه انترن)با اینکه اصلا حوصله

دیدن ریختتو ندارم, پاشو با طایفتون یه توک پا بیا خونمون, مام و ددی و موارد مورد دار الان 

نیستند. بازم تو کاچی بهتر از هیچی هستی.ما هم که از صبح دنبال یکی بودیم که رو سرش

خراب شیم,ایکی ثانیه رفتیم خونه این بابا!اول بسم الله که یا الله گفتیم ورفتیم تو این خرابه, فکر

کردم رفتم تو جنگلهای شمال.اینقدر مه بود که چشمم نوک دماغم را نمیدید.همینطوری که پیر

چشمم داشت درمیومد و دربدر دنبال منبعی بودم که این همه مه را داره از خودش ساطع

می کنه,به ناگاه چشمم به مهران افتاد که با سیگاری در دست,مثل دودکش تایتانیک داره دود

حاصل از جویدن و تناول  نیکوتین را با کمال بیشرمی بر سر و صورت من می پاشه!بعد از

اینکه یه جوری راضیش کردم که از بیست میکرون باقیمونده این اگزوز یه جوری دست بکشه,

نوبت به آداب مهمان نوازی رسید که تماما و کمالا به جا آورد و با جمله رومانتیک تو یخچال 

هر آشغالی بخوای پیدا میشه,تن لشت را بتکون,برو کوفت کن,من را شرمنده خودش کرد و

احساس کردم هر چی پیش می ره,بیشتر از این جونور دو پا خوشم میاد.آقا خلاصه سرتو درد 

نیارم که قرار بر این شد که بشینیم مثل دو تا آدم فیلم ببینیم.تا گفت چی نگاه میکنی,برای حفظ 

آبرو اسم هر چی فیلم با کلاس که تو این بیست و خرده ای سال که از خدا عمر گرفتم, دیده یا 

ندیده بودم,عین مترو براش ردیف کردم.تا صحبتم تموم شد,سری به نشانه تاسف تکون دادو گفت

فکر نمی کردم اینقدر شمسی(معادل جواد در گویش هنری)شده باشی.بعد رفت از لای دیوار یه

چیز خمیده ای تو مایه های لوح فشرده در آورد و گفت اینو امشب بزن به بدن تا روحت بندری 

برقصه.نزدیک دو ساعت فیلم سفید و سیاه در مورد وضعیت اجتماعی و اقتصادی کشور سوئد

در نود سال پیش که از صد قسمت در هم ریخته تشکیل شده بود.تنها چیزی که یادمه اینه که تا

ته فیلم را مجبور شدم ببینیم و میتونم با صداقت تمام اعتراف کنم که حتی یک صدم ثانیه از اون

را درک نکردم.لطفا اگه آنتی فیلمی را که من دیدم,دارید,بدید تا من از این وضعیت خارج بشم.

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 5:54  توسط مهدی  | 
 من چاقو به چاقو ساییدم، گردن پسر را جابه‌جا کردم، دعا خواندم، گریه کردم، معطل کردم، تا

می‌توانستم معطل کردم. اما هیچ قوچی نیامد. هیچ قوچی نیامد. هیچ قوچی. و من پسرم را کشتم

این مطلب را دیروز یه جای اینترنت خوندم,هر چی فکر می کنم یادم نمیاد کجا!امیدوارم اون

عزیزی که مطلب را ازسایتش به نحو ناجوانمردانه ای دزدیدم,سر پل صراط,از گناه ما بگذره!به

 هر حال,حیفم اومد که شما هم مثل من,تحت تاثیر جاذبه این جملات قرار نگیرید.از همه اون

 عزیزانی هم که با نظراتشون,من را زیر یه تریلی خجالت له کردند,کمال تشکر را دارم و

امیداورم هر جا هستند موفق باشند .دارم مانند تراکتوری تلاش می کنم تا با عوض کردن نوع

نگارشم در آدینه روزهای پیش رو,نظر مساعد بقیه را نیز جلب کنم.با تشکر ویژه از جناب هاتف

 عزیز!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 4:15  توسط مهدی  | 

دوستانی که در کمال تاسف افتخار آشنایی با بنده را از سالها قبل دارند,می دونند که من قبل از

این وبلاگ,چند تا وبلاگ بخور نمیر دیگه هم داشتم که در کمال اندوه و با قلبی ناراضی,مجبور

شدم در همشون را گل بگیرم(که دلایل این کار هنوز برای خودم مشخص نیست)خلاصه,یادمه تو

یکی از این بلاگها,اراجیفی (مانند همین مطالبی که در حال حاضر به خورد شما میدم)از سر 

بی کاری می نوشتم و خوشحال بودم از اینکه افراد بیکارتر از خودم نیز این هستند که این 

مطالب را میخونند و با گفتن جملاتی مثل بری بمیری,یخمک,لوس بی مزه و.. مشوق

من  در ادامه این راه خطیر بودند. خلاصه از ما نوشتن بود و از اونها اظهار فضل کردن و من

بسی ناراحت بودم که چرا تعداد این تشویق ها در بهترین حالت بیشتر از پنجاه تا نمی شود و چپ

و راست به دنبال راهی بودم تا این آمار را افزایش دهم.روزی از روزهای خدا که به اندک 

سلولهای باقی مانده در مغزم فشار میووردم تا مطلبی تراوش کنند و وبلاگ من را از این سوت

و کوری نجات دهند,ناگهان چشمانم,به طور مادرزادی,بر اعجوبه نامحرمی با فامیلی لوپز افتاد

که نه تنها مغز من,بلکه کلیه سلولهای بدنم را از حالت رکود و رخوت خارج کرده و قریحه طنز

را چنان در من زنده کرد که حس علم را در دکتر حسابی!برای همین مطلب را نوشتم و عکس

را نیز ضمیمه آن کردم و به رختخواب برای ادای فریضه خواب بعد از خوردن دیزی رفتم که

دامنه  و شدت این خواب,به غروب و شب نیز کشیده شد و اینگونه بود که صبح روز بعد,کپه

مرگم را به کناری گذاشتم و در کمال بی میلی,ترک تشک کردم.هنگامی که بوسیله اینترنت 

گازوئیلی خود,فرصت این را پیدا کردم که وارد وبلاگ بشوم,از آن چه که می دیدم,بسی تعجب

کرده و اشک شوق را بر دیدگانم جاری بساخت که بنده هفتاد و خرده ای برای این مطلب 

زپرتکی,هوادار جمع کرده بودم!ولی افسوس که این بی مروتان,تنها و تنها دوست داران این

جنیفر اجنبی بودند که از سر تا سر دنیا برای تشکر از من حقیر,در این وبلاگ گرد هم جمع شده

بودند.نمونه ای از این اظهار نظر ها را با هم مرور می کنیم:-من را ببخش که اون روز بهت

فحش دادم,فکر نمی کردم انقدر بحال باشی که از این عکسها هم داشته باشی.-دیگه از این جیگر 

عکس نداری؟-ایول,شبی خیلی خمار بودم,با این عروسکی که زدی از خماری در اومدم.-

عکس س ک س ی هم داری؟-یه توصیه بهت میکنم,دیگه بیخیال مطلب شو,فقط عکس بزن.   

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 3:33  توسط مهدی  | 

پیرو همین مطلب,در جواب یکی از دوستان که در پی چند روز غیبت این جانب پا را از گلیمچه

خود فراتر نهاده و در اظهار نظری جسورانه,فرموده بودند که ااا,زنده ای؟؟فکر کردیم مردی!ما

هم از دست خودت و این مطالب یخت راحت شدیم!اعلام می کنم بنده به حول و قوه الهی و به

کوری چشم تمام دشمنان و افلیجان,هنوز که هنوزه یک ریه و پلور و عصب فرنیکم کار می کنه 

و تا موقعی که اینها کار میکنه,من هستم وتا وقتی من هستم کسی حق نداره بگه بالای چشمت,

سینوس فرونتاله!آغوز فهم شدی؟ 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:19  توسط مهدی  | 

نمی دونم تا به حال مجله تایم خوندی یا نه؟!اگه خوندی که فبها المراد, کار منو راحت میکنی, اگه هم نخوندی که دمت گرم ,چیز زیادی از دست ندادی!منظور این بود که اول مجله یه قسمت داره به نام ده سوال که یه مشت آدم بیکار میاند از یه شخصیت معروف در هر قسمت ده تا سوال چرت و پرت به انتخاب خودشون میپرسند.ما هم خدا را شکر دستمون به تایم و وقت و زمان که نمی رسه, اما یه وبلاگ زپرتکی داریم که میتونیم توش خر(لطفا حرف اول با کسره خوانده شود تا خدای نا کرده سوتفاهم پیش نیاد) هر کی رو خواستیم بگیریم.کلی جست و جو کردیم دیدیم آب در چشمه و ما دنبال آب معدنی  میگردیم.بابا چه کسی بهتر از مربی تیم محبوب من یعنی استاد ناصر حجازی!خوشتیپ نیست که هست.با کلاس نیست که هست.محبوب نیست که هست.خلاصه اینکه این آقا ماموتشون در سالگرد یک قرن شدنشون یاد استقلال کرده و با حاجی فتح الله اومده که امسال یه حال اساسی به هواداران استقلال  بده.حالا بریم ده تا سوالمونو بپرسیم:

۱-آیا شما خوش تیپ هستید؟(خنده طولانی)والا این سوال را که من نباید جواب بدم.می تونید برید ار زنم و مونث طرفدارام بپرسید.البته من در اوان جوانی معروف بودم به ناصر دلون و در حال حاضر به ناصر کلونی و بعدش هم خدا بزرگه..

۲-آیا تیم استقلال امسال اول میشه؟(خنده طولانی)والا این سوال را که م نباید جواب بدم.می تونید برید از حاجی بپرسید که منو اورد اینجا.من که تو خونه داشتم حالمو می کردم.حاجی گفت تیم تاکتیک نداره بیا علم روزتو تزریق کن تو تیم.ما هم هر چی تو چنته داشتیم ریختیم تو سینیی اخلاص و زدیم به استقلال.البته چون راه تزریق گلوتئال بود یه مقدار طول میکشه تا اثر کنه.ولی من به شما قول میدم که عمرا بذارم این تیم بره دسته پائین تر.چی حاجی؟!ببخشید!حاجی میگه قول الکی به مردم نده.پس من همین قولم نمی تونم بدم.سوال بعدی لطفا...

بعضی ها میگند در میان دروازه بانهای ایرانی عابدزاده از همه موفق تر بوده  نظر شما چیست؟(خنده طولانی)والا این سوال را که من نباید جواب بدم.باید برید جواب این سوال را از مسوولین محترم کنفدراسیون آسیا بپرسید که منو به عنوان یکی از برترین دروازه بانهای قرن این قاره در حضور غولهای دروازه بانی مثل غلامپورانتخاب کردند.اونا بیشتر می فهمند یا تو جوجه باقالی زپرتکی؟!عابدزاده مگه چه کار کرد؟یه بازی با استرالیا بود که اگه نوه من می ایستاد تو دروازه کمتر از اون گل میخورد.بعد تازه من مثل سگی به باشگام وفادار بودم, عابدزاده هم اینطوری بوده؟!

نظرتون راجع به اینکه پسرتون(آتیلا)آنالیزور استقلال شده چیه؟(خنده طولانی)والا این سوال را که از من نباید بپرسید.از اونایی برید بپرسید که به من گفتد پسرتو بکن آنالیزور ولی متاسفانه اسم تیمشو نگفتند و من هم دیدم چه تیمی بهتر از تیم محبوب خودم یعنی استقلال!بزودی زنم و دخترم هم قراره به این کادر اضافه بشند تا بار فنی تیم از اینی که هست غنی تر بشه!

۴ـنظرتون راجع به شهرآورد مهم تهران چیه؟(خنده طولانی)والا این سوالو که من نباید جواب بدم.برید از اون افشین قطبی جوگیر بپرسید که دو روزه از کره برگشته هی داره هذیون میزنه که استقلالو میبریم.نه آقا!مگه ما اینجا کشک مهرامیم؟!من به اتفاق عبدالصمد با اصغر جون موخامونو میریزیم رو هم تا به امید خدا یه نتیجه خوب بگیریم.البته من هیچ قولی نمیدم, ولی با تمام شرفم قول میدم اون نتیجه شیش تایی تکرار نشه!چی؟!شرمنده!حاجی میگه بیخودی از شرفت مایه نذار.پس من این قولم نمیدم.

۵-بعضی ها میگند شما خوب یارگیری نکردید.نظر خودتون چیه؟(خنده طولانی)والا این سوالو که از من نباید بپرسید برید از اون امیر قلعه نوعیه فلان فلان شده بپرسید که سیاوش اکبرپور و عنایتی خوشگله را پروند.من هم مجبور شدم برم برهانی را بگیرم که همه جاش دارند به هم پنالتی میزنند.البته از حق نگذریم با تدبیر من یارای بسیار خوبی مثل سان جان را جذب کردیم که الان مایه تفریح بچه هاست و اجازه نمیده تو اردوها به هیچکی بد بگذره.

ببخشید.حاجی میگه اینقدر چرتو پرت نگو.اینا رو ولشون کن.بیا مسکنتو بکش!فلان کاری باری؟

  

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:56  توسط مهدی  | 
با سلام.خدمت این دوست عزیز بگم که مینوکسیدیل و فیناستراید بیشترین داروی مورد استفاده برای جلوگیری از ریزش مو هستند.در این میان فیناستراید (با نام تجاری پروپشیا) را بسیاری از پزشکان به علت اثرات سو بر روی باروری مردان توصیه نمیکنند(فیناستراید در اصل برای کاهش حجم پروستات استفاده میشود).ولی مینوکسیدیل که به صورت محلول در غلظتهای متفاوت است اثرات جانبی بسیار کمتری دارد ولذا مطمئن ترین دارو برای استفاده است.البته در نظر داشته باشید که تاثیر این داروها چندان زیاد نیست و نباید انتظار موهای پرپشت و خوش حالت بعد از مصرف این داروها داشت.در ضمن از نظر مطالعات پزشکی شامپوهای جلوگیری از ریزش مو که با انواع مارکهای مختلف در بازار وجود دارند هیچ گونه اثری نداشته و بیشتر جنبه تبلیغاتی دارند.

در انتها سوال دیگه ای باشه,در خدمت هستم! 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 4:5  توسط مهدی  | 

سندرم گلزاریسم عبارت است از میل واشتیاق قبلی برای دیدن عکس,پوستر ویا مشاهده چهره گلزار به هر نحو که با حالت سستی و گریه همراه میشود.نسبت جمعیت نسوان به جمعیت مذکر 100 به 1 است.در شهرستانها به دلیل کمبود امکانات و عدم دسترسی به فیلمهای خارجی شیوع بیشتری دارد ودر میان کسانی که سابقه ابتلا به سندرمهای مشابه مانند نیکبختیسم, حیائیسم, شاهرودیسم را دارند با علائم شدیدتری خود را نشان میدهد.در شرح حال بیماران علائم و نشانه های متفاوتی مثل گریه های طولانی وممتد ,شادی افراطی همراه با دوره هایی از افسردگی ,هذیان, توهم ,یبوست, پاراستزی ,پاراپلژی وفقدان رفلکسها در صورت دیدن تمثال مبارک گلزار وجود دارد.از علائم ترک می توان به اسهال وحالت تهوع و استفراغ در صورت مشاهده مجدد گلزار و بازگشت رفلکس بولبو کاورنو اشاره کرد .برای درمان می توان به مدت 6 ماه بیمار را روی پوستر افراد ضعیف تری مثل رادان یا امین حیایی قرار داد ودر انتها با 2 جلسه کار درمانی با عکس نعیم سعداوی کاملا بیمار را ترک داد.

آیا این سندرم نسبت انواع خارجی مثل براد پیتیسم و کروزیسم مزییتی نیز دارد؟بلی!از جمله فواید آن میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

۱)وطنی بودن گلزار!مصداق جمله معروف ایرانی,ایرانی بخر!

2)سهل الوصول بودن.گلزار اینجا ,گلزار اونجا ,گلزار همه جا !آسون تر از آب خوردن میشه ازش امضا گرفت, تو شهروند, بقالی ,چلو کبابی, تو حالا حساب کن قصد امضا گرفتن از براد جون را داری باید بلیط دوسره سفر به آمریکا را بگیری, بعد بری کینگ برگر, بعد.... خدایی به دردسرش نمی ارزه!

3)با کلاس تر بودن مدل ایرانی.تو حساب کن براد جون قبل از اینکه معروف بشه یخچال حمل میکرده! تام کروز هم دست کمی نداشته درصورتی که گلزار جون مهندس بوده, کلاس این کجا و آن کجا!

4)اقتصادی تر بودن مدل ایرانی.حساب کن گلزار بیشترین دستمزدی که تا به حال برای بازی تو فیلم گرفته 20 ملیون تومن(نه دلار)!بوده تازه بعضی فیلمها هم مجانی بازی کرده ,تازه بعضی جاها یه پولی هم داده (تازه من شنیدم یه سری جاها یه چیز دیگه هم داده!تو آخرش آدم نشدی منحرف نه؟)حالا حساب کن بخای سر صحبتو با براد جون باز کنی باید جیرینگی 20 ملیون دلار بریزی تو حساب این بابا!گلزارو بچسب!

5)بی ناموس بودن مدلهای خارجی.تو حساب کن براد با اینکه جنیفر آنیستونو داشته با جولی هم مخفیانه کارای بد بد می کرده!برعکس گلزار که هنوز که هنوزه نه دوست دختر داره نه زن!خانواده هم که از دست حجب و حیای اون دیگه خسته شدند هی سعی می کنند مهناز افشار را بچسبونند بهش و خلاص که علی رغم تمام این فشارا تا به حال که نتیجه ای حاصل نشده(به گمانم می خواد جنیفرو بگیره)

۶)جوان تر بودن مدل ایرانی. باید قبول کرد هر چند که براد قیافش از نوه بابابزرگ من جوون تر میزنه دیگه داره پیر میشه و یه چند وقت دیگه باید وصیت نامش را بنویسه ,اشهدش را هم بگه ,دیدار را ببره به قیامت!برعکس گلزار که تازه داره می فهمه زندگی چیه!

۷)قابل قیاس نبودن بازیگری و فیلمها.آخه بی انصاف روت می شه فیلمهایی که این دو تا بازی کردند را با هم مقایسه کنی؟هر چقدر براد توی فیلمهای جوادی مثل آقا وخانم اسمیت و هفت و سیزده یار اوشن .... بازی کرده از اون ور  گلزار تا تونسته فیلمهای تاثیر گذار بازی کرده مثل کما و آتش بس و....دیگه چی می خوای؟!!!!

8)من تعجب میکنم که میگند مت دیمون پولسازترین بازیگر این روزهای دنیاست؟نامردها حتی بازیگرهای ما رو هم تحریم می کنید؟!!آخه گلزار چه هیزم تری به شما فروخته؟هان؟!کدوم بازیگرو میشناسی مفتی مفتی بازی کنه از اونور فیلمش یک ملیارد بفروشه؟(آتش بس)تازه اگه لوح فشرده! قاچاقش در نمیومد بیرون, به کوری چشم دشمنا راحت رکورد تایتانیک را هم میزد.

نتیجه اخلاقی:هر جوری حساب کنی گلزار سرتر از اونوریاست!

نتیجه پزشکی:اگه وضع بیمارت خیلی خراب بود و مجبور شدی یه هو و در یک جلسه ترکش بدی می تونی از چهره یک بار مصرف ..... استفاده کنی(جای خالی  را با سلیقه خود پر کنید!)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:36  توسط مهدی  | 

petty and cruel dictator"

این جمله به چه کسی اشاره دارد؟هیتلر؟ صدام حسین؟پینوشه؟نه بابا! چرا راه دور میری! اگه مثل من افتخار اینو داشته باشی که پس از اتمام دوره دانشجویی, دوسال جایی که عرب نی میندازه بری و مشغول خدمتگزاری به خلق خدا بشی  و واسه این هنوز که هنوزه بیکاری و دغده های امتحان دستیاری و تخصص رو نداری و ماهواره هم نداری ومیتونی صبح تا شب برنامه های مفرح صدا و سیما را نگاه کنی,متوجه شدی که احمدی نژاد رفته بود به فرنگ یعنی آمریکا و اگه خیلی دیگه بیکاری حتما ملتفتی که رئیس دانشگاه کلمبیا(یعنی جایی که محمود آقا قرار بوده سخنرانی بکنه)قبل از آغاز سخنرانی یه مشت القاب الکی پلکی به رئیس جمهور ما نسبت داده .می بینم که مغزت کم کم داره شروع به کارمی کنه که اون صفاتی که بالا خوندیو اون اون بابا به احمدی داده!حالا بریم دو کلام بصحبتیم که از منظر پزشکی انگار انگل آسکاریس تازگیها تو آمریکا زیاد شده مخصوصا تو دانشگاهها و از خصوصیات این انگل اینه که سالی یک بار فعال بشه و باعث بشه آدم چرتو پرت بگه!من اصلا کار به احمدی نژاد ندارم, اون هم مثل هر آدم دیگه هم خصوصیات خوب داره و هم خصلتهای بد.صحبت من با آن مردک فلان فلان شده است که اخه مگه انگلت عود کرده که احمدی رو دعوت میکنی بیاد سخنرانی کنه؟!حالا که عود کرده یعنی وضعت انقدر وخیمه که نمیتونی یه معرفی درست حسابی بکنی؟آخه کجای دنیا دیدی که طرفو برای سخنرانی دعوت بکنند بعد تو معرفیش بگند:توجه شما رو به سخنان دیکتاتور عزیزمون جلب می کنم!بعد می گند پزشکهای ایرانی به درد نمیخورند!مدرکمون رو تو داغ دوز آباد ایالت کالیفرنیا هم قبول نمی کنند!بابا ما هر چی هم بی سواد باشیم یه انگل که بلدیم درمون کنیم!

نتیجه پزشکی:روش دفع انگل; سی روز چایی (یا حا لا تو آمریکا قهوه)با بیسکویت میخوری بعد از روزسی ام,دو روز فقط چایی میخوری(ترجیحا چای ایرانی)بعد از روز 32 انگله میاد بیرون میگه دیگه بیسکویت ندارین؟!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 19:25  توسط مهدی  | 
کلا علما دوران طاقت فرسای  فراگیری پزشکی را به چند زیرمجموعه تقسیم کرده اندکه یکی از این زیرمجموعه ها دوران استاجری یا بیکاری بالینی است.وقتی استاجر  هستی,میری, میای,خوشی و سوادت از علم شیرین طبابت در حد  گاو یا همون بقره خودمونه!تنها چیزی که باید در این مدت یاد بگیری نظم وانظباط اون هم از نوع آلمانیشه!لذا باید ساعت هشت تو بخش باشی!به یک نفر فقط حقوق میدند که صبحها استاجرهای عزیزو مثل گله گوسفند بشماره که معمولا این وظیفه خطیر و حیاتی را منشی بخش به عهده می گیره که هر چی از رفتار پسندیدشون بگم کم گفتم.ازاین چرتو پرتا که بگذریم یک بار ما تو بخش جراحی بیمارستان امام مشغول تابیدن بودیم و خدا را شاکر بودیم که هیچ مریضی بر روی تختهایی که من استاجرشون هستم نخوابیده که ناگهان دیدم یک چیزی تو مایه های قهرمان ملی ورزش ایران یعنی آقا حسین رضا زاده رو یکی از تختهای ما جا خوش کرده!نمیدونم خیلی پیر میزنم یا طرف تا حالا پاش به بیمارستان دولتی باز نشده بود یا خلاصه هر چی, این بابا فکر کرد من مسوول این بخشم و من قراره عملش کنم!ما هم که استاد این جور فیلماییم اصلا به روی مبارک خودمون نیووردیمو رفتیم تو هیبت یک استاد.خلاصه این بابا شروع کرد به شرح حال دادن که آره آقای دکتر گلاب به روتون این ماتحت ما خیلی می سوزه و درد میکونه و تو مهمونی همش دستم به اینجاستو و از این حرفها ... من که دیدم خدا رو شکر سواد پزشکیم در مورد این منطقه مبارک % 0  هستش به طرف گفتم من میرم میگم یکی از دانشجوها بیاد معاینتون بکنه ولی موقع عملتون خودم نظارت مستقیم دارم!بنده خدا هر چی دعا بلد بود در حق من کرد از ابو حمزه ثمالی بگیر تا.....

بعدن تو پروندش خوندم که این بابا آنال فیستول داره(محض اطلاع بگم فیستول سوراخیه که دو تا سطح مخاطی رو به هم وصل میکنه و فیستول آنال میشه همین حالت در ناحیه پشتی!).روز عمل قبل از اینکه بیهوشش کنند من بالای سرش بودم.خیلی استرس داشت.ماشالا با این که وزنش بالای 200 بود اما مثل گنجشک می لرزید!تا من اومدم گفت اقای دکتر دستم به دامنت خوب عمل کنیا!پیش خودم گفتم: ای بابا حالا ما یه خالی بستیما این دیگه ول کن قضیه نیست.بهش گفتم باشه داداش خیالت تخت یه جوری عملت میکنم که بعدش لومبو ساکرال برقصی!خلاصه استاد اومدو مریض به خوبی و خوشی عمل شدو رفت که یک روزم تو بخش باشه و بعدشم مرخص بشه.من گفتم حالا که تو بخشه برم یه سری بهش بزنم وارد اتاقش که شدم یه هو دیدم یه چیز بزرگی منو بغل کرده و هی میگه دستت طلا دکتر اصلا جا عملش درد نمیکنه دیگه راحت شدم دیگه با خیال راحت میتونم برم کارم را بکنم(منظورش این کارا نیست اون کاراست!)کلی گزو سوهان بهم تعارف کرد!بعدشم گفت مطبت کجاست تا همه فامیلو بگم بیان پیشت(نگو انگار اینا فامیلی آنال فیستول دارند)!!خلاصه کلی بهم حال دادو......(منحرف چرا فکر بد میکنی هان؟کی میخوای آدم بشی؟کی؟من شدم که تو نشدی!)

نتیجه اخلاقی:تا میتونید تو دوران استاجری خالی ببندید. تا وقتی راست بگید هیچکی تحویلتون نمی گیره!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 18:21  توسط مهدی  | 
 

سلام.من مهدی هستم,دانشجوی پزشکی ورودی مهر 80 دانشگاه علوم پزشکی تهران. از امروز درخدمتتون هستم با یک سری مقاله های  طنز ,که به روایت خودم از وقایعی که داره در دورو برمون رخ میده ,هستند.سعی میکنم تا اونجا که ممکنه,این اتفاقات را به  زبان ساده بنویسم تا کسانی هم که خوشبختانه! از رشته پزشکی  هیچ سر رشته ای ندارند , در فهم مطالب دچار مشکلی نشوند.عاجزا و التماسا دو نکته را رعایت کنید:اولا رعایت حقوق نویسنده این وبلاگ!درسته که قانون کپی رایت تو ایران حکم کشک تو بقالی را داره,اما اگه همچنان ذره ای وجدان برای شما باقی مونده لطف کنید و اگه خواستید از مطالب وبلاگ استفاده کنید,منبع اون را هم ذکر کنید.دوم اینکه اگه خوشتون اومد,نظر یادتون نره!در ضمن درمعرفی این وبلاگ به دوستان خود, بخیل نباشید!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:51  توسط مهدی  | 
 
  بالا