تبليغاتX
طنز متفاوت!
 
طنز متفاوت!
 
 
شرح وقایع به صورت طنز!
 
روایت اول

دیروز در حوالی پل کریمخان با ماشین عتیقه خود مشغول امر شریف رانندگی بودم که به ناگهان

در آینه وسط ماشین یا به قول شوفرها آینه گاوی,بدیدم ابوطیاره ای بغایت زشت و بد ترکیب با

نوری متمایل به بالا که در حد روشن کردن استادیوم استنفورد بریج بود,من و ماشین زیر  

خاکیم را به گوشه ای متمایل کرده وخود نفس زنان و هن هن کنان بسان لاکپشتی از کنار وزغ

سالخورده ما عبور کرد.همین که در کف و صابون این مطلب بودم که کدام ناتوانی از راسته

گاگولپشتان میتواند چنین کریه المنظره ای را خلق کند,چشمان کافی گلاسم بر پشت ماشین زوم

شد که نوشته بود تندر نود و عقل ناقصم مرا یاری کرد که تندر نود همان ال نود است با همان

کیفیت و این اعجوبه قرار است ماشین ملی ما شود و جایگزین پیکان. تمام پیکان دوستان در سر

تا سر دنیا صمیمانه ترین تبریکات من را پذیرا باشند که در نهایت,ماشینی یافت شد که از پیکان

زشت تر باشد...

نتیجه:کسی میدونه تندر نود چنده؟هوس کردم برم یکی بگیرم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت دوم

رشیدپور,مجری به اصطلاح متفاوت ما,که از منظری مانند لنگه کفشی در بیابان می ماند,بعد از

از اجرای نسبتا موفق شب شیشه ای که در آن پای تمام بازیگران پیت و جولی ایرانی را به

تلویزیون باز کرده بود,بعد از یک فاصله طولانی با برنامه مثلث دوباره سر و کلش در تلویزیون

نمایان شد .روال برنامه بدین منواله  که یک نقل قول از یه فرد می خونند و بعد با اون شخص

محترم یا محترمه,تماس می گیرند و اون فرد هم یک سری اراجیف دیگه درتوضیح حرفی که از

دها ن مبارک یا مبارکه خارج شده سر هم می کنه و بیکاران تهرانی از شرق تا غرب و شمال تا

جنوب پیامک از خودشون در می کنند تا نظر مخالف یا موافق خود را اعلام کنند.شب اول

برنامه که همزمان بود با ساگرد پخش بانو یانگوم,با سردان رادان تماس گرفتند و بعد از پاچه

خواریهای لازم و ضروری,نظرشون را درباره ادامه طرح مبارزه با بی ناموسی در زمستان

جویا شدند.سردار نیز توضیحات لازم را دادند و پیامکها نیز با سرعت فرستاده شد و رشید پور

گفت میریم که ببینیم چند درصد موافق بودند و چند درصد مخالف.همین که چشمش به تابلوی نتایج

افتاد ,  روح مرحوم مغفوره فرزاد حسنی,ندایی بهش داد که اگه دوست داری از نون خوردن

نیفتی نتایج را نخون که مثل من به گوانتاناموی جام جم تبعید میشی.این بابا هم دو زاریش زود 

افتاد وگفت میریم یه تیزر میبینیم و بر می گردیم و تیزر دیدن همان و گاو و بستن وکشک و

فرمالین هم همان.

نتیجه:حسنی الان کجاست؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت سوم

در اینترنت مشغول گشت و گذاربودم که ناگهان چشمم بر تبلیغی افتاد که آهنگی رپ مانند خوانده

 شده درباره وضعیت اجتماعی و اقتصادی صد سال اخیرایران.مانند آنگولایی صفتان که ازهیچ

نکته ای پند نمی گیرند,درآن سایت وارد شده و به دانلود کردن آهنگ  کذایی پرداختم.بعد از یک 

ساعت که منتظر بودم تا اینترنت گازوییلیم لطفی کند و با سرعت دو قطره در هر بیست دقیقه ,آن

را وارد کامپیوتر من  بنماید,تازه فهمیدم که چه کت و شلوار هاکوپیانی بر تن من رفته که ای کم

عقل,آهنگ شیرین فارسی چیست که رپش چه تحفه ای باشد ولی چه فایده که مانند نوش دارویی

بعد از مرگ سهراب بود.جوانی بیست ساله از اول تا آخر آهنگ داد میزد که ما نون نداریم

بخوریم و افسوس که نوع نان اعم از لواش و بربری یا سنگک را مشخص نکرده بود تا بتوانیم

او را در خریدن نان یاری دهیم و در پس زمینه ,صدایی اشتر مانند در حال چریدن پخش میشد

که مرتبا میگفت یا یا یو یا.و نکته جالب تر نظر سنجی بود که در کنار سایت چشم مرا نوازش

میداد که به نظر شما بهترین خواننده ایرانی کیست ودر زیر آن سوال گزینه هایی طرح شده بود

برای جواب دادن,مانند  خیاط یا خراط,دی جی نگاروبسیار نام های مطرح !! دیگر که انتخاب را

بر آدم بسیار مشکل می کردند و بر امثال شجریانها و ناظریها و بنانها حالی میکردند که برو جلو

 بوق بزن و ما را مشعوف میکردند که در چنین مملکت گل و بلبلی زندگی میکنیم.

نتیجه:کسی آلبوم جدید د ی جی نگارو نداره؟؟؟!!!!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:12  توسط مهدی  | 

روایت اول

 

پسری حدودا بیست ساله بر روی تخت خود در اورژانس بیمارستان امام دراز کشیده است.

-دکتر جون,قربون دستت این پام خیلی درد داره,داغون شدم به مولا.

-عزیز دلم,گفتم که,این مساله پات مربوط به ما نیست,مال سرویس جراحیه,من دارم شما را به خاطر یک مشکل دیگه ویزیت می کنم.

-دمت گرم,حالا میگی من چه کار کنم؟تو رو خدا یه نگاه بهش بنداز.دارم می ترکم.

قبل از اینکه بهش دست بزنم,پروندش را نگاه میکنم.طلبه همه چیز بوده,از سیگار بگیر تا هرویین و بعدش هم کراک و ایکس ونورجیزک.خلاصه اینکه دست رد به سینه هیچکی نزده.شانس هم از در پشتی زندگیش فرار کرده ,چون به ازای هر موادی که مصرف کرده,یه بیماری گرفته.از ایدز بگیر برو تا انواع هپاتیت اعم از بنگلادشی تا ایرانی.این یعنی بدون دستکش بهش دست بزنی,بهشت زهرا میری(اینجوری به ما حالی کردند)میرم دو تا دستکش میپوشم.

ـآآآآآآی,جون بابات یواش دست بزن

تو یه معاینه سریع,نبض پای راستش خیلی ضعیفه,سرده,حس هم نداره.یه چیزی داره تو مغزم میگه این مشکلش جدیه.میام بیرون.رزیدنت جراحی را میبینم.

ـسلام دکتر,شما پای این مریضه را دیدید؟

ـاره جیگول,دیدم.

ـدکتر,علائمش به آمبولی میخوره.من احساس میکنم نیاز به عمل داره.

ـااااا,باریکلاه,چشم بسته غیب میگی,خوب دیگه چی؟

-پس چرا شما براش سونوگرافی مثانه درخواست کردید؟؟!

-دکتر جون صفر کیلومتر,مریض تیپتو یعنی دودر میباشد.تو حاضری اینو عمل کنی؟اگه عمل کنی ایدز تو شاخته عزیز!اگه خیلی مایلی,بسم الله,ما هم میشینیم تماشا.

-ساکت میشم و مثل بز نگاش میکنم.نمیدونم تقصیر مریضه که ایدز گرفته,تقصیر ایدزه که این مریضو انتخاب کرده,تقصیر ما دکتراست,تقصیر هممونه,نمیدونم....

فردا مریض کاندید آمپوتاسیون پا(قطع پا)می باشد..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت دوم

لاریجانی رفت و جلیلی آمد.

این روزها هر روزنامه ای را انتخاب میکنی به تحلیل این موضوع پرداختند .طبق روال

همیشگی ,این جابجایی,قراره همه چیز تو ایران مثل قیمت گوشت و مرغ و بنزین را  تحت تاثیر

قرار بده.بقالیهای ایرانی هم که خدا را شکر همیشه به روزند.فردا پس فرداست که اگه بخوای

بری تخم مرغ بخری,میشه دونه ای هزار تومن,چون آقای جلیلی شده رییس امنیت ملی.اگه هم

بخوای رابطه این دوتا را بفهمی,می تونی با تحلیل ساده اینجا ایرانه,همه چیز رو برای خودت

قابل هضم کنی.از نظر من که صد حیف که این آمدو و صد شکر که آن رفت یا یه چیزی تو

همین مایه ها.لاریجانی قیافش مال این حرفا نبود,یعنی یه جورایی ملس بود یا یخ  یا شاید هم هلو

گلابی.وقتی آمریکا را تهدید میکرد,همه دلشون را می گرفتند,می خندیدند.

ـآمریکا,اگه پاتو از گلیمت دراز کنی,کشورتو با خاک یکی میکنیم.

ـ ههه هههه,بوش بیا,بازم کمدی لاریجانی شروع شد.

ولی جلیلی اصلا تو یه فاز دیگه است.قیافش اصلا به شوخی نمیزنه.اندکی ترحم در هیچ کدام از

سلولهای صورتش به چشم نمی خوره.

ـآمریکا,اگه پاتو از گلیمت دراز کنی,کشورتو با خاک یکی میکنیم.

ـبوش,این جلیلیه,شوخی موخی نداره ها,میزنه مغزمون رو میاره تو دهنمون,پاشو جون پاپا یه فکری بکن.

فکر می کنم اینطوری بهتر باشه.

حاشیه:تو روزنامه اعتماد ملی یه کاریکاتور کشیده بود که آقای الهام یه صندلی دیگه خالی شد. با حفظ سمت جلوس بفرمایید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت سوم

مریضی بد حال  برای سونوگرافی,با ویلچر,به یک ساختمان دیگر در همان بیمارستان اعزام

میشود.من به عنوان انترن به همراه پدر مریض به علاوه یک خدماتی که برای هول دادن ویلچر

و تخت از بیمارستان حقوق می گیرد و یک ست احیا برای مواقع ضروری که برای اولین بار

در عمرم چشمم به آن می افتد, آماده سفر هستیم. پس از رسیدن به مقصد,خدماتی با گفتن این

جمله که پدرهفتاد ساله مریض برای هول دادن هست,من را میپیچاند و میرود.من مانده ام با پدر

هفتاد ساله با مریض بدحال با ویلچر به علاوه یک ست احیای زپرتکی که در عمرم ندیده ام.پدر

شروع به هول  دادن می کند.اول سرخ,بعد بنفش و بعدتر متمایل به سفیدی میزند.می ترسم و

گمان می برم که باید تا چند ثانیه دیگر ست احیا را به جای مریض , خرج او کنم.او را به کناری

زده و شروع به هول دادن میکنم.پدر مریض مرا دعا میکند.مریض قول تلافی میدهد که ویلچرم

را بعدا هول میدهد.معتادان در حال تزریق, کمر همت به تشویق جانانه من پرداخته اند.دکتری با

تعجب,به حماقت من میخندد.فرشتگان در حال چیدن آجر در بهشت برای من هستند.همه اینها به

کنار,ولی جمله ای که دم بخش شنیدم,بیش از همه من را چزاند.

ـدکتر جون,چرا تو هل میدی,مگه من مردم؟(نقل قول از خدماتی بخش در حال کشیدن یک سیگار بهمن)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

روایت چهارم

قسمت اول

این فلدوسی پور هیچی حالیش نمیله.قدر گاوی نمفهمه.نفهمه.فرق شریف و امیل کبیلو

نمیفمه.بعدش زل مفت میزنه.من قیافم به دانلجو نمیخوره.قیافه خودت نمیخوله.دوزالی.

ـاینها تقریبا گزیده ای از صحبتهای علی دایی راجع به فردوسی پور با اندکی دخل و تصرف بود.

دعوا از اون جایی شروع شد که فردوسی پور گیر داد که چرا آقای علی دایی باید در این سن و

سال بره تو تیم دانشجویان ایران بازی کنه.آخه قربونت,تو مملکتی که زگهواره تا گور همه دنبال

دانشگاه و قبولی تو دانشگاه هستند,دیواری کوتاه تر از علی دایی پیدا نکردی؟من به چشم

خودم دیدم که مسن مردی که سن پدر پدر بزرگ من رو داشت و در مایه های ماموت مصری

بود,وقتی استاد ازش خواست خودش را معرفی کنه,با صدایی که ارتعاشاتش در ثانیه بیشتر از

هزار تا در صدم ثانیه بود,گفت:رضا .... هستم,ورودی هشتاد و سه.برو عادل جون,خدا 

را خوش نمیاد به علی جون گیر بدی.تازه الان هم که خوشتیپ شده,خیلی جوونتر میزنه. 

  قسمت دوم

چند وقت پیش یه دعوایی شده بود بین دو تا از مدافع های استقلال به نام آقا امیر و آقا پیروز که

بعدا تو یک مصاحبه اون را تکذیب کردند و گفتند که در حد بحث دوستانه بوده.با توجه به

فرهنگ بالای فوتبالست های ما,میتونم تصور کنم بحث در چه مایه ای بوده..

ـسلام پیروز جون.

ـ سلام امیر جون.

ـیادت نره سلام ویژه من را خدمت عمه گرامی برسونی.

ـقربون دستت,حتما,هر وقت خدمت خاله گرامی رسیدی,عرض کن که سلام ویژه ای دارم.

ـچند وقت پیش رفتم برزیل,یه قهوه مشتی زدم,گفتم به یادت باشم.

ـنگاه کن,قرار شد بحثمون دوستانه باقی بمونه ها.

  قسمت  سوم

علی آبادی:تا آخرهفته قراره سه هزار تا طرح افتتاح کنم.

کلا این تریپ یه ملیون طرح در هفته دولت,مطمئنم فقط در ایران اجرا میشه.ولی به احتمال

زیاد,این علی آبادی احساس کرده سوپر منی,اسپایدر منی یا یه چیزی تو همین مایه ها تشریف

دارند.چون اگه تا آخر هفته,سه روز مونده باشه و اگه قرار باشه سه هزار را بر سه تقسیم کنیم

میشود به قراری روزی هزار تا و قرار باشه برای هر طرح چهار تا کلنگ بزنیم و یه تندیس

پرده برداری کنیم و یه راس گوسفند سر ببریم,باور کنید باید یه چیزی تو همین مایه ها باشی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت پنجم

کافه کتابهای تهران تعطیل شد.

کلا کافه کتاب جایی است مثل کافی شاپ که بار فرهنگی قضیه نیز بالا رفته و در حین خوردن

لیموناد,شما میتوانید به انتخاب خود یکی از کتابهای چخوف را برداشته و مطالعه کنید.ایده بدی

نیست و من هم یه بار پام به اینجور جاها باز شده.انگار بهانه تعطیل کردن هم تداخل صنفی اعلام

شده و اینکه دو واحد شکم و عقل در یک واحد نمی گنجند.دو سوال مطرح است:اول اینکه آیا

تنها جایی که تداخل صنفی داره,همین واحدها میباشند؟ نمونه کوچک اینکه در ماه مبارک

رمضان,هر جانور زنده ای که یک مغازه دو سانتی متری داشته باشد,مشغول فروختن حلیم و

آش می باشد.در صورتی که طبق قانون فقط صنف محترم کباب فروشی اجازه چنین سود کلانی

را دارند.آیا تداخل از این بزرگتر؟؟!!سوال دوم اینکه با اینکارها فرهنگ کتابخوانی که در

مملکت ما زیر خط فقر می باشد,گسترش پیدا می کنه؟

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 20:5  توسط مهدی  | 

خیلی وقت بود که احساس می کردم تو زندگیم دارم گیج می زنم ,یه سری بدیهیات را نمیفهمم یا

یه سری چیزها را زیاد میفهمم.همین طور با خودم کلنجار می رفتم که دردم را به یکی بگم,اما

احساس می کردم زندگی اینقدر سخت شده که هیچ کس حوصله سلام کردن به دیگری رو

نداره,چه برسه به اینکه بخواد گوشی شنوا برای شنیدن مشکلات بقیه داشته باشه.حس ششم بهم

می گفت دکترها می تونند شنونده های خوبی باشند یا حداقل برای تظاهر هم که شده تو ده دقیقه

ویزیتت,تو روت بخندند و تو رو دلخوش به ادامه زندگی بکنند.برای اینکه نوع طبیبم را مشخص

کنم,از هوش سرشار خودم کمک گرفتم,برای همین ماهها در درمانگاههای گوارش و مغز و

اعصاب برای تعیین علت دردم پرسه میزدم,تا اینکه خیری که دلش به حال من سوخته بود با دادن

آدرس یه روانپزشک من را از سردرگمی نجات داد.اولین بار که فکر کردم,دیدم رفتن به مطب

همان و انگ دیوونگی را به خودم چسبوندن همان.بعدش که دقیق تر فکر کردم,فهمیدم که اگه

نظر دانشجوی این مملکت اینه وای به حال بقیه.گفتم گور پدرش,میرم,هر چی گفتند آینه!وارد

مطب که شدم تصور می کردم با یه مشت آدم زنجیری روبرو میشم که منشی مطب داره با چوب

میزنه تو سرشون که خفه خون بگیرند ولی وقتی وارد اونجا که شدم چیزی که بیشتر از همه

نظرم را جلب کرد سکوت عجیبش بود.ورودی مطب هم به سبک بیمارستانها نوشته بود لطفا

موبایل خفه کن خود را فعال کنید.بعد از سلام و عرض احترام , منشی برگه بزرگی در قطع

بیلبورد بهم داد که رو اون نوشته بود هر چه دل تنگت می خواهد بگو.بزرگ نوشتم گیجی و بی

حوصله یه گوشه نشستم.با اینکه چشمام به ظاهر بسته بود اما زیر چشمی داشتم همه را دید

میانداختم.بعد از یه نگاه سطحی به این نتیجه رسیدم دیوونه ترین قیافه ای که در اون حوالی هست

خود خودمم.شک نداشتم.هممون جوون بودیم بدون ناخالصی و داشتیم دسته جمعی گیج می زدیم 

تا منشی از سر لطف و کرامتش اسممون را صدا کنه و بریم دستی به ضریح دکتر بکشیم و

برگردیم.هر چی زمان میگذشت,نورون هام بیشتر روی هم رژه می رفتند.اگه بحث آبروی

خانوادگی نبود,آنچنان دادو بیدادی راه می انداختم که بدون شک به عنوان مریض بدحال دودرم

میکرد سمت دکتر اما حیف که این بحث لعنتی همه جا  دست و پام را می بنده.وقتی اسمم را

صدا زد اینقدر خوشحال شدم که دلم می خواست به همه اونهایی که اونجا کز کردند, شیرینی

بدم.وقتی رفتم تو,روبروم پیرمردی نشسته بود با سن تقریبی هفتاد با مو های جو گندمی که با

پلیوری آبی در هوایی که من داشتم با تی شرت رکابی توش احساس خفگی می کردم,دندونهای

سفیدش را به رخم می کشید.وقتی خواستم در را ببندم نتونستم و دیدم لای در یه تکه پلاستیک

مچاله شدن گذاشتند تا اگه یه موقع  یکی از مریضها هوس کرد حالی به دکتر بده,بتونه جونش

را برداره و فرار کنه.برگه را دادم دستش و مثل خنگها روبروش نشستم و با لبخندی احمقانه

دفتر کارش را دید زدم.همه جا گل و گلدون بود با چند تابلوی هنری,طوری که میخواست

آرامش را به زور بکنه تو حلقومت تا یه موقع دست از پا خطا نکنی.

ـ همین,فقط گیجی؟

این به معنی این بود که هیز,بسه,اینقدر چشم چرونی نکن.دلم می خواست بگم نه,یه خورده نفخ

هم دارم,اما حیف که این هورمون مردانگی سر جاهای حساس همیشه کم ترشح میشه.

ـبله,همین.

- دانشجویی؟

- بله.

- چه رشته ای؟

- مهندسی معماری.

دروغ بدی بود اما اصلا دلم نمی خواست فردا بره همه جا جار بزنه که یه هم رشته ای دیدم اینجوری.

- خوب.

خوب را یه جوری گفت که احساس کردم باید یه ماهی برم بیمارستان روزبه بستری بشم.

-این مشکل همه جوونهای هم نسل خودته.البته کسایی که باهوشند.چون خنگا راحت خودشون را با وضعیت اسفبار حامعه تطبیق میدند.این شماهایید که خیلی از مسایل براتون قابل هضم نیست.

باورم نمیشد.بر طبق این اظهار نظر من باهوش بودم و نصف دوستام خنگ.یه لحظه احساس کردم چقدر از این بابا بزرگ خوشم اومده.دوست داشتم همینطور ادامه بده.

- خوب دیگه,من بیشتر از این نمی تونم برات کاری بکنم.

نهههه,خیلی نامردی.

یه جوری بهم حالی کرد پاشو گمشو برو بیرون تا مریض بعدی بیاد.

من هنوزم گیجم

 |+| نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 23:0  توسط مهدی  | 
روایت اول

خبر گزاری آفتاب:تماشا گران سینما که شب هفتم مهر به قصد تماشای فیلم سینمایی سرگیجه به

سینما فلسطین رفته بودند,پس از گذشت دقایقی از تماشای فیلم انصراف داده و از مسوولان 

سینما درخواست کردند تا با روشن کردن تلویزیون سالن انتظار به آنان اجازه دهند سریال میوه

ممنوعه را در همان محل به تماشا بنشینند.

 ـــ سالن سینما فلسطین ـــــ

ـ عباس!هوی عباس!چی چی ایلده عین مترسک زل زدی به پرده؟

ـ بابا یه دقیقه خفه خون می گیزی ببینیم فیلم چی میگه.فیلم حساسه.شعور سینما رفتن نداری.می

گندفیلمش تو تریپای اسکاره. 

- هوی عباس.این دو تا ,جلوی ما دارند چیکار می کنند؟

- اه.شورشو در آوردی  دیگه  تقی.اولین بارته  میای  سینما.مگه فکرکردی مردم میاند سینما فیلم

نگاه کنند؟

-تقی,تقی..خرس.یه دقیقه از خواب بیدار شو دیگه..گوجه ساندویچ کالباستو نداری؟

-هان؟واسه چی می خوای؟تودهنیه.نمی شه خوردش.

-آخه شتر.کی تو دهنیه تو رو می خواد بخوره؟می خوام پرت کنم به پرده.ننه من فیلم می

ساخت,از این بهتر بود.

-هوی.ببندش این مزخرفو.پولشو می رفتیم ساندویچ فلافل می خوردیم بهتر بود.

ـ هوی عمو.یانگوم نداری؟یانگوم پخش کن.

-برو جوات.یانگوم چیه؟جناب اگه می شه الیاسو بذارید.

-با عرض پوزش از عزیزان,در حال حاضر تنها چیزی که داریم حاج یونس فتوحیه.پخش الیاس

را گذاشتیم برای سانس بعد.

-هر زهر ماری داری,همونو بذار.

ـیاالله,اوهوم,والده,برادر,فیلم تمومه.

-اه کامبیز.خیلی بدی.مگه تو نگفتی فیلمش طولانیه.این که همش بیست دقیقه شد.

ـبرادر من,تمومه که تمومه,چرا چراغ روشن می کنی؟!!

نتیجه اول:از سینمایی که بازیگرای پول سازش گلزار و افشار هستند,بیشتر از این نمی شه انتظار داشت.

نتیجه دوم:تو انگار هنوز فیلم کلاغ پرو ندیدی,نه؟!!

نتیجه سوم:خیلی وقته دلم هوای یه فیلمی مثل مهمان مامان رو کرده,یه اتفاق نادر تو سینمای ما که بعید می دونم به این زودیها تکرار بشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت دوم

يك جوان نخبه سمناني ترمز الكتروهيدروليكي بدون استفاده از ديسك، لنت و بوستر اختراع كرد.

"روح‌ا... قوشچيان" روز شنبه به خبرنگار ايرنا گفت: اين ترمز كه قابليت نصب بر روي

خودروهاي سنگين، سواري ، هواپيما و ترن را دارد،مجهز به سيستم (‪ (ABS‬است و با

ترمزگيري به‌موقع وضعيت ايمن‌تري را براي خودرو ايجادمي‌كند.

با عرض سلام و صدها درود.ورود شما را به هواپیمایی حاج یونس فتوحی ایرلاین تسلیت

عرض می کنم.بنده هستی,مهماندار هواپیما,به اتفاق کلیه پرسنل پرواز تا انتهای مسیر در خدمت

شما هستیم.

ـخلبان,این چیه داره میاد سمتمون؟

-فکر کنم یه توده هوای سرد باشه,نه,صبر کن ببینم,یه حاج لاین دیگه است.بزن رو ترمز.دور

برگردون,دور می زنیم.

ـترمز بریده.اه.هوا خالی کرده.چکار کنیم؟

ـبرو بابا.مگه شهر هرته.نه.نه.

-نهههههههههههههههههههههههههههه...

قیامت:

ـاکبر,تو هواپیما به اون گندگی را ندیدی خنگ خدا..

ـدیدم اصغر.به پیر دیدم.بجون دو تا بچه هام ترمز خالی کرد.هر چی زدم نگرفت.حالا ترمز من

نگرفت.تو چرا یه نیش ترمز نزدی؟

ـمی گم بیا یه تریپ بریم دنبال روح قوشچیان بگردیم,بعدش جوابتو میدم.

-(ندایی میرسد)ایرانی,ایرانی بخر.

نتیجه اول:خلبانها ناشی بودند.جنس ایرانی هیچ مشکلی نداره.

نتیجه دوم:خیلی جواتی که سریالهای ایرانی را نگاه می کنی.

نتیجه سوم:برو بابا دلت خوشه.

________________________________________________________

روایت سوم

تصاوير مرتبط با تعرض جنگنده‌هاي اسراييلي به سوريه تسليم سازمان ملل شد

-سلام علیکم

علیکم السلام

-ما هذا؟

-تصاویر التعرض.

شوفی,شوفی(خیلی خوب,خیلی خوب)سعدون,عمر,طلاقة الکار و تماشا به به تصاویرون(کار

خود را رها کنید و به تماشای این تصاویرپسندیده بنشینید)

-لا,لا,اشتباة.(نه,نه,اشتباه نکن,درک غلط از این موضوع نداشته باش)

ـافهمی,افهمی,واحدی توانی اشتباهتی,ما ذالک انا(می فهمم,می فهمم,هر کسی می تواند در

عمرش اشتباه بکند.من نیز زیاد از این اشتباهات کرده ام.سعی کن دیگر تکرار نکنی)

نتیجه اول:اعراب همیشه در فهم مفاهیم دچار مشکل هستند.

نتیجه دوم:روایت از پایه و اساس غلط است,چون رییس سازمان ملل کره ای است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت چهارم

بیمارستان امام

-خوب ببینم,مریض کجاست؟

ـتو اون اتاقه آقای دکتر.

ـتو دیدیش دکتر,وسایل سونوگرافی رو آماده کردی بالای تختش؟

ـبله آقای دکتر.

ـخوب,خوب,بذار ببینیم چی داره تو تصویرسونوش ,خانم جان کی حامله شدی؟

ـاوهوم,اوهوم,آقای دکتر بیمار آقای علی فکوری هستند,بیست و پنج ساله از گرمسار.

-به,چه جالب,دکتر یادت باشه این مورد را گزارش کنیم.از موارد نادره.

ـدکتر به خدا من هیچ مورد اخلاقی ندارم.

ـمی دونم عزیزم.همه از این حرفا میزنند.من دارم تو تصویر سونوت یه پسر کاکل زری می بینم.

ـ(پرستار بخش به همراه عشوه)سلام دکتر جون,خوبی,راستی دکتر یادم رفت بگم این دستگاه

سونو یه ذره خرابه.اول باید یه لگد بهش بزنی تا راه بیفته.

ـدکتر جون,قربون دستت,حالا که بیکاری یه لگد بزن به این,ببینیم راه میفته

-ببببنننگگگگگ

ـآهان,خوبه,آهان,ای بابا,چقدر فرق کرد.ای بابا.پدر جان,این کبدت بود.شرمنده.

نتیجه اول:برای حفظ آبرو هم که شده,پاتو بیمارستان دولتی نذار.

نتیجه دوم:دشمنت هم مریض شد,نفرستش بیمارستان دولتی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت پنجم

نماينده مردم انزلي در مجلس:محيط‌زيست بگويد چرا عمق تالاب انزلي از11متر به2متر کاهش يافته است؟

 ـسلام.

ـااووووو.سلام.

ـشما چرا اینقدر نگران کم شدن عمق تالاب هستید؟

ـبه هر حال,به عنوان نماینده مردم شریف ایران,یه لحظه گوشی,حسن بابا!

صد بار بهت نگفتم اون قسمت تا لاب شنا نکن.عمیقه بابا.غرق

می شی.علی.دیگه شیر جه نزن.اونجا عمقش کمه.سرت می خوره به

سنگ.جواب مامانتو چی بدم.الو,الووووووو

نتیجه اول:ما همه خدمتگذار مملکتیم.

نتیجه دوم:همه اینها را خوندم,ولی عمرا نظر بدم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 6:7  توسط مهدی  | 
 
  بالا