تبليغاتX
طنز متفاوت!
 
طنز متفاوت!
 
 
شرح وقایع به صورت طنز!
 
آخه خدا!

این چه سیستمیه بدن من داره؟!

قهوه می خورم خوابم می گیره,دوغ می خورم سرحال میشم.

فکر کنم دیازپام نقش قرص اکس را برام داره.

خودتی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میدونم همه با من دشمنند

این کوهانی که اشتباها جلوم دراومده عمرا شکم من باشه.

امکان نداره یک گرم نسبت به چند سال قبل چاق تر شده باشم.

پس این ترازوی لعنتی چی میگه؟

یعنی من یک دهم تن تشریف دارم؟

یک زمانی دختر کش بودیم

الان مگس کش هم نیستیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا منو ببخش.

خواهش میکنم.

بخدا بار آخرم بود.

غلط کردم یه چیز اضافه هم روش.

عمرا؟

به خاطر دیدن یک چکمه بلند زنونه تو ویترین مغازه.

بی انصاف.

جهنم؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غرب زده ها

قهوه خورها.

چرا هر کی میخواد وبلاگ بزنه یه قهوه توش میندازه؟

زشته؟

نگم از این حرفها؟

برو بابا دلت خوشه

یک لیوان قهوه و تفکر(اخه شتر,کی قهوه را با لیوان می خوره؟)

قهوه ای تلخ در سواحل فرانسه

قهوه و من(و احیانا یکی دیگر از اعضای فامیل)

قهوه و تفکر

بچسب به چای شهرزاد

شهرزاد و من!

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه بار دیگه گفتی وبلاگ خوبی داری,به من هم سر بزن,من میدونم با تو..

هی,با توام,ننویس

بی تربیت

بی نزاکت

....

شرمنده

آخری از دهنم در رفت

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 22:57  توسط مهدی  | 
ـ مکان: بیمارستان رازی,درمانگاه پوست,در محضر استاد

ـ عنوان: مریض لختش قشنگه

ـ خوب دکتر,این خانم که جای دیگه بدنشون ضایعه ای نداشت؟

ـنه,یعنی اجازه معاینه بیشتر را ندادند,فقط رو مچ دستشون این لکه ها را داشتند.

ـاینها که بیشتر به نفع یک ضایعه خوش خیم مثل اگزما و حساسیته.حالا بذار بیشتر بررسی کنیم.مادر جان,اگه ممکنه لباستون را دربیارید.اینجا همه دکتر هستند.برای سلامتی خودتون لازمه.

(مریض با چنان اکراهی لباسهای خود را در میاورد که احساس می کنم پاریس هیلتون در حال استریپتیز کردن است)

ـدکتر ببین,نگاه کن,کل بدن مریض از این ضایعات داره.تشخیص ما زمین تا آسمون فرق کرد.باید حتما از ضایعاتش نمونه برداری بشه.مریض باید دقیق معاینه بشه.معنی نداره که.ما مسوولیم.

ـچشم.چشم.حتما

سکانس بعدی.همون بیمارستان,همون درمانگاه,به دور از چشم استاد.

ـسلام دکتر,یه چند وقتی چند تا جوش کوچک رو صورتم در آوردم.

ـمن نمیدونم آقا.برو پشت پرده لخت شو,من ببینمت.

_دکتر جون!من فقط چند تا جوش کوچک تو صورتمه.هیچ مشکل دیگه ای ندارما.رو بدنم هیچی ندارما.

ـآقا جون!با من یکی بدو نکن,زود برو پشت پرده.من الان میام.

(و بدین ترتیب نمایشگاهی از انواع هیکلهای ردیف آقایان ایرانی در حالی که گودی شکمهایشان به سان کوهان شتران عرب در پشت پرده طنازی می کردند,چشم هر بیننده ای را نوازش میداد)

ـسلام

ـسلام.بفرما پشت پرده لخت شو تا معاینت کنم.

ـببخشید

ـنه خواهش میکنم.ما دکتریم.محرمیم.هیچ مشکلی نیست.خیالتون راحت.

ـاجازه بدید حرفم را بزنم.من همدوره ای دکتر ... هستم.انگار تو این کابین مریض می بینند.الان نیستند؟

ـاز بچگی هیچ جای ما دم نداشت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ فواید پیامک

ـ پدر یکی از دوستای قدیمیم چند ماهی بود که در بستر بیماری بود.برای اینکه به بی مرامی متهم

نشیم,گفتم بهتره پیامکی از خودم در کنم و احوال پدرش را جویا بشم.

ـسلام پدرام جان.خوبی.باور کن این چند هفته سرم خیلی شلوغ بود.نتونستم جویای احوال پدر بشم.حال پدر که به امید خدا بهتر شده؟

ـسلام مهدی جان.ممنونم که به فکر من و خانوادم هستی.پدرم رفت.

ـ ااااا,به سلامتی,حالا کجا تشریف بردند؟

(ناگهان دیدم همزمان با رسدن پیامک به مقصد موبایلم با شدت هر چی بیشتر زنگ میخورد.پسر تازه فهمیدم چه دسته گلی دادم.تو خود بخوان حدیث مفصل از این سوتی)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت سوم.

مکان:داغون ترین تاکسی موجود در سطح شهر تهران.صندلی بغل راننده.

(از زیر پام میتونم آسفالت خیابون را ببینم.نوک سبیل راننده,بند کفشهایش رانوازش میدهد.تصویری از انواع دختران چشم بادامی در حالی که مشغول دعا کردن هستند بر سر در ماشین نصب شده است.بر در و دیوار ماشین به پنجاه زبان زنده دنیا,عباراتی در وصف مادر و خوبیهایش چسبانده شده است.موسیقی دلنشین عباس قادری گوشم را نوازش میدهد.دستمالی که پس از پاک کردن اضافات بینی راننده,بر جلوی داشبورد رها شده,هر از چند گاهی آینه بغل ماشین را نیز پاک میکند.با بی میلی,دستگاه پخش موسیقی در ابعاد کوچک را در گوش خود می گذارم و به آهنگهای مورد علاقم گوش میدم)

ـآقا,جناب,لوتی,خوش تیپ,با شما هستم داداش

(یه نگاهی بهش میکنم.تو  ماشینش هیچکی غیر از خودم و خودش نیست.پس میتونم مطمئن یاشم الفاظی را که بکار برد در وصف من بود)

ـبله,چیزی شده؟

ـببخشید مزاحم آهنگ گوش کردنتون شدم.میگم,آلبوم جدید جنیفر لوپز در نیومده؟

(سقف دهانم در حال چسبیدن به کف آسفالت خیابان میباشد.به قول معروف:چه میکنه این جنیفر لوپز)

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 1:4  توسط مهدی  | 
روایت اول

برای آخرین بار دارم میرم اتاق زایمان.واضح و روشن است بزرگترین لطفی که خداوند در تمام

عمرم بهم کرده درهمین آخرین بار نهفته است.دوست ندارم حتی اگر جسدم هم اونطرفا دفن شد,

برم بالای سرش فاتحه بخونم.تا میرم تو اتاق,خانم دکتر میگه قربون دستت بیا انقباضات رحم این

خانم را چک کن.قیافه خانمه ته درده.دلم براش میسوزه.یه چشم میگم و میرم یه صندلی بیارم

بشینم پیش تخت مریض.نیم ساعتی اونجا بودم,هیچ خبری نبود,منم پلکام داشتند کم کم به همدیگه

یه سرکی میزدند تا اینکه دیدم یهو یکی یقه روپوش ما را دودستی چسبیده.اول فکر کردم کار

اشتباهی کردم استادی,رزیدنتی اومده پدرمون را دربیاره.دو تا پلکم که باز شد,دیدیم نه بابا,همین

خانم محترم هستند.خلاصه یقه را چسبیده بود و داشت داد میزد که هوشنگ!هوشنگ!خدا بگم چه

کارت کنه!من بچه نمیخواستم هوشنگ!همش تقصیرتوشد!حالا اینکه قیافه من خیلی شبیه هوشنگ

بوده,یا قیافه هوشنگ شبیه من بوده و اینکه هوشنگ چه غلطی کرده به من ربطی نداشت.مهم

اون یقه روپوش بود که داشت میرفت به ملکوت اعلی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت دوم

داشتم مثل جواتهای میدون شوش تو اینترنت دنبال حواشی زندگی بازیگرهای هالیوودی میگشتم

که به نکته ای برخوردم  که حداقل برای اینجانب بسیار تعجب برانگیز بود و اون هم این بود که

یکی از بازیگرـ خواننده های بی ناموس بازاون ور آب, بعد از عمل های متعددی که روی لب

محترموشون انجام دادند,دیگه لبه نکشیده و گفته مهرم حلال و جونم آزاد و دیگه همه چی تمومه 

ایشون هم موندند لب در هوا که حالا چه غلطی بکنند.از هرمنظری بخوای نگاه کنی عجبا داره.

آخه اونها با این پیشرفت چه طوری نمیتونند یک لب را بیشتر از ده بار عمل کنند.ما یک دختر

داریم در دو کوچه پایین تر از آلونک خودمون که من ایشان را اشتباها یا سهوا یا تعمدا هفته ای

سه بار  در پیتزا فروشی چهار کوچه پایین تر زیارت میکنم و سخنی به گزاف نگفتم اگر

بینی ولب لیشان را هفته ای یک بار در یک مسیر دیدم که طی مسیر می کنند و اینها تا به حال

یک آخ  ناقابل  نگفته اند و به کوری چشم استکبار نمیگویند و نخواهند گفت. 

نتیجه:یا صورت اونها جنسشون خرابه(خاکش چینیه)یا صورت ما خیلی خوبه یا دکترهای ما دستشون طلاست یا...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیراهه

دیروز یه مریضه اومده بود درمانگاه پوست,بهش گفتم مشکلتون چیه پدر جان,گفت بدنم زوزه

می کشه.کسی میدونه زوزه کشیدن بدن به چه معنی است؟!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدمتی متفاوت

آهنگ موسیقی فیلم pans labyrinth اثر بیاد ماندنی javier navarrete را که امسال نامزد

بهترین موسیقی فیلم از grammy شده را با زحمت فراوان آپلود کردم.اگر تمایل داشتید میتونید

از لینک زیر دانلود کنید و حالش را ببرید( برای طرفداران موسیقی جواد یساری توصیه

نمیشود) 

موسیقی فیلم

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:27  توسط مهدی  | 
روایت اول

ـپسر اینجوری که داری تو میرونی,ما تا صبح قیامت هم نمی رسیم.

ـبابا!دقت کن!من دارم صد و چهل تا میرم بی انصاف.

ـ کور که نیستم.دارم می بینم.آخه حیف این اتوبان به این صافی نیست توش صد و چهل تا بری؟!یه ذره پاتو رو گاز فشار بده برو بالا.من موندم کی به تو گواهینامه داده؟!

ـپدر من!تو اتوبان که حداکثر میشه صد و ده تا رفت.

ـوالا زمانی که ما گواهینامه گرفتیم,نوشته بودند اگه اتوبان صافه و ماشین برو,تا اونجا که پاتون خسته میشه گاز بدید.حالا با من یکی بدو نکن.د میگم گاز بده!حوصلمون سر رفت.

(پام را رو پدال گاز فشار میدم.احساس میکنم الان چهار چرخ ماشین از جاش در میاد و من با بدنه ماشین مثل کارتونها پرواز می کنم)

ـ آفرین!مرحبا!الان تازه داری میشی شوفر.حواست باشه پلیس جلو مون بود زود بگیریش.نگی نگفتی ها.

(ناگهان سربازی که بوسیله لباسی کرم رنگ خودش را مثل بز کوهی در خاک مستتر کرده بود,با دوربینی در دست بلند میشود و مشعوف از این که طعمه ای صید کرده,با بیسیم به جلویی خبر می دهد که بگیرشون)

ـبابا فکر کنم زیر آبمون را زدند.

ـاه.تو چطور هیکل به این گندگی را ندیدی!من موندم تو چطوری پزشکی قبول شدی.

ـبابا تو خاک بود.

ـتو خاک بود.حالا دیگه نمی خواد بهونه بیاری.اگه ماشین را فرستادند پارکینگ باید تا خونه کولم کنی.

ـسلام جناب سروان

ـسلام.میدونید دسته گل شما چند تا می رفته؟

ـنههههه.چند تا؟

ـصد و هفتاد آقا.صد و هفتاد تا.

ـای پسره ....دو دقیقه من خوابیدم.باید اینجوری برونی؟حالا جون ما به کنار,بقیه تو این جاده چه گناهی کردند؟

ـمن تعجب می کنم از چنین پدر فهیمی چطوری چنین بچه ای....واقعا مایه تاسفه.

ـ جناب سروان.جوونند.هزار تا اشتباه می کنند.ما باید ارشادشون کنیم.

ـبله.حق با شماست.به شرطی ماشین را نمی برم پارکینگ که تا خونه خودتون پشت فرمون بشینید.این هم جریمتون.

ـچشم.چشم.حتما.این جریمه هم از جیب خودش میده تا درس عبرتی بشه براش.

نقش من در این مکالمه,نقش همون بز کوهی بوده!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت دوم

ورودی بزرگراه صدر.خیلی سال قبل.وقتی هنوز همه از قوانین هیچی حالیشون نبود.

سسسسوت.بزن کنار

ـمهدی با ما بود؟

ـآره.فکر کنم.

ـگواهینامه لطفا.

ـچرا جناب؟

ـبه خاطر نبستن کمر بند.

ـ  از کی تا حالا نبستن کمر بند جز جرایم شده.

ـالان نزدیک یک هفته است که تلویزیون داره میگه.

ای بابا.قبول.بفرما.این هم گواهینامه ما.

(و این داستان هر روز که ما از اتوبان صدر می رفتیم تکرار می شد و پدرم فراموش می کرد که کمربندش را ببندد و ما مشغول آباد کردن اداره راهنمایی و رانندگی بودیم و همه افسران این اداره به خاطر افزایش حقوق خود,ارادت خاصی نسبت به ما داشتند تا اینکه یک روز..)

ـمهدی!یادت باشه امروز کمربندم را ببندم.بسه دیگه.چپ و راست داریم جریمه میشیم.

ـباشه بابا.

سووووت

ـبا ما بود؟

ـفکر کنم بابا.

ـههههه.بذار این دفعه بد ضایع میشه.

ـ گواهینامه لطفا.

ـجناب!با عرض احترام!این دفعه دیگه اشتباه گرفتی.

ـنه دیگه.ایندفعه هم درست گرفتم.گواهینامه لطفا.

ـاین دفعه دیگه چرا؟

ـمگه شما تلویزیون ندارید.یک هفته است داره تو تلویزیون اعلام میکنه سرنشین کنار راننده هم باید کمربندشو ببنده.

ـسرنشین کنار راننده.کنار راننده.

یک نگاهی به من میکنه,از اون مخصوصاش.ترجیح میدم بقیه مسیر را با تاکسی برم.اما با بابام نرم!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 23:56  توسط مهدی  | 

روایت اول

ماشین را یه گوشه به زور پارک میکنم. افسر بد جوری داره چپ  چپ  نگام می کنه.دور و بر

ماشین را نگاه می کنم.در چهار پنج کیلومتری ناحیه مورد نظر,فقط  یک  تابلوی پارک  ممنوع

هست و من هم صاف زیر همون  پارک کردم.عرقی  که بعد  از پارک کردن  ماشین  بر  پیشانی

من نشسته,افسر محترم را از انجام وظیفه  شرعی  خودش  باز می داره. نفسی  به  راحتی

میکشم و به  جلوی در سینما نگاه  میکنم.تعداد زیادی از جمعیت نسوان و نامحرمان,دارند به من

نگاه میکنند.نگاهشان  مثل  تیرکمانی است که در دهلیز و بطن من فرو میرود.آهی می کشم و بر

نفس اماره,لعنت میفرستم.شک میکنم.دوست  داشتم آینه کوچکی  داشتم تا قیافم را توش وار انداز

می کردم.نداشتم.برای همین تو آینه بغل ماشین این کارو میکنم.مطمئنم زشت تر شدم که قشنگ تر

نشدم.شک بیشتری میکنم.سرم را می اندازم پایین و مثل بچه مثبت ها زیر چشمی همشون را نکاه

می کنم.دلیل سود کلان شرکت های آرایشی را در این چند نفر دیدم.بعضی هاشون هم از مزایای

طبیعی نور آفتاب کمال استفاده را برده بودند.فکر کنم هنوز طرح ارتقای  امنیت  اجتماعی به این

منطقه نرسیده.چند  گام  میرم  جلوتر.دوباره نگاه میکنم.بی انصافها دیگه من را نگاه نمیکنند,بلکه

همون  نقطه  قبلی  را  نگاه  میکنند . اعصابم  ریخته  بهم.کاشکی  میتونستم چند گام برم عقب تر

سر جای قبلیم.امان از شیطان نفس.یک دفعه یکیشون جیغ میزنه که امین حیایی اومد.دوتاشون از

خوشحالی همدیگه را بغل میکنند.یکیشون اشک شوق می ریزه.چند تاشون توی سر هم می زدند

که دلیلش را درک  نکردم.ولی  همشون  در یک  نقطه  اشتراک داشتند و  اون هم  این بود که با

موبایلشون داشتند راست و چپ عکس میگرفتند.بغل دستیم در حالی که صداش می لرزید و تمام

حماقتش  را در پشت  آرایش غلیظش  مخفی کرده  بود, ازم پرسید:واقعا خود امین حیاییه؟و من

فکر می کردم که ...

بیخیال

شما به جای من فکر کنید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت دوم

این چند سال هر وقت فرصت بشه,فیلمهای  جشنواره  فجر را رفتم.حالا درسته  که  هیچ وقت

فیلمهای بدرد بخورش به تور ما نخورد و هر فیلمی رفتیم به لعنت خدا هم نمی ارزید,ولی همین

جوگیر شدنش هم لطف خاص خودش را داره.یه بار که رفته بودیم سینما فلسطین,دیدم مردم کل

اتاق خواب خودشون را لطف کردن,ریختند دم در سینما.طرف با پیژامه و شلوار گورخری و دو

تا با لش و یک عدد پتوی گلبافت اومده دم در گیشه خوابیده.علت را که پرسیدیم گفتند اینا دانشجو

هنریند.تریپشون اینطوریه.برای اینکه فیلم ببینند تو خاک میخوابند.من هم که همیشه  بدم  نمیومد

دانشجوی هنر بشم,شب رفتم و پتو و شلوار یوونتوسیم  را برداشتم و ساعت   پنج  صبح   رفتیم

دم در گیشه  و جامون را انداختیم وخرناس خود را به آسمانها بلند کردیم.صبح دیدیم یکی  داره

صدامون می کنه که آقا,آقا,بلند شو.چرا اینجا خوابیدی؟ساعت را که نگاه کردم  دیدم  ساعت  نه

صبحه ,این  فرد هم از پرسنل محترم  سینما بودند.پشت سرم را که نگاه کردم دیدم پرنده پر نمی

زنه.پیش  خودم  فکر کردم  عجب فیلم مزخرفیه که هیچکی  نیومده.بهش گفتم اومدم  جشنواره.

لبخندی زد و گفت:دیر اومدی,دیروز اختتا میه جشنواره بود.گفتم پس این فیلمها چیه سر در سینما

زدین؟گفت:اینها  اکران  عادی هستند.نیاز به این  قرتی بازیها ندارند.ساعت دوازده ظهر بیا,خودم

بهت بلیط میدم.خیلی  دوست داشتم  در جوب می افتادم و صدای  قوطی می دادم,اما  اینجوری

سنگ روی یخ نمی شدم.

این روایت بر اساس یک اتفاق کاملا واقعی بود,با اندکی دخل و تصرف و خالی بندی و لاف.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 21:53  توسط مهدی  | 
به اتاق زایمان تشریف فرما می شوم.خانمهای محترم تا من را می بینند,بالش را بر روی سر

خود میکشند.یکی از زیر بالش نعره میزند که مگر مرد هم اینجا میاد؟یکی از خانم دکترها

توضیح میدهد که ایشان مرد نیستند,بلکه آقای دکتر هستند.تازگیها دارم به این نتیجه می رسم که

علاوه بر جنسیت مرد و زن,جنسیت متمایزی به نام آقای دکتر هم داریم که حد واسط این دو

تاست.با گفتن این حرف,بالشها به کناری رفته و آه و ناله ها مجددا شروع میشود.گوشه ای

مینشینم و کتابم را باز می کنم و خودم را مشغول درس خواندن نشون میدم.زیر چشمی همه جا

را مثل عقاب بنگلادشی تحت نظر دارم تا اگر کسی خواست زایمان کند,از زیر دستم در

نرود.در گوشه کتاب به خط اجنبی انگلیسی نوشته شده که به زائو اجازه بدهید تحت هر شرایطی

که راحت تر است زایمان کند و فشاری بر روی او نباشد.رزیدنتهای محترم بر بالین مریض

مانند عزراییل حاضرند و مرتب بر او میگویند که زور بزن.د خانم.زور بزن دیگه.ما که بیکار

نیستیم.بدو دیگه.و مریض فلک زده با تمام وجودش زور میزند.احساس میکنم با زوری

دیگر,جای او در بهشت زهرا می باشد و شوهر بیچاره اش باید برای او فاتحه بخواند.بعد از

تلاشهای فراوان,خانم محترم  آماده زایمان میشود.او را به اتاق دیگر منتقل میکنند.جیغ و داد او

گوش فلک را کر میکند.رنگ من متمایل به زرد فسفری می باشد.رزیدنت به من میگوید دوست

داری بچه بگیری؟مثل همیشه بدون فکر کردن میگم آره.از جوابی که دادم,مثل سگ نژاد المانی

پشیمونم. به دستم نگاه میکنم.فکر میکنم ارتعاشاتش بالای صد در ثانیه است.احساس میکنم نمادی

از اعصاب من است.دستکش میپوشم.تو آینه خودم را نگاه میکنم.بیشتر شبیه جلاد میمونم تا

دکتری که بخواد بچه بگیره.روبروی مریض مینشینم.زیر پام سطلی متمایل به آشغال میباشد.به

این نتیجه میرسم فلسفه وجودی چنین شی با ارزشی,این است که اگر بچه از دستت لیز بخورد با

مخ روی زمین نیاد و در این سطل جا خوش کنه.خیالم راحت میشه که چنین پشتیبان قوی

دارم.در این فکر و خیالها بودم که دیدم چهار تار مو جلوم پدیدار شد.اندکی بعد دماغ و دو چشم

هم نمایان شدند.چشم تو چشم همدیگه انداختیم.هم من و هم اون از دیدن همدیگه اصلا خوشحال

نشدیم.پیش خودش داشت فکر می کرد سالی که نکوست از بهارش پیداست و ما اول عمری چه

عتیقه ای را زیارت میکنیم.من هم داشتم فکر میکردم یعنی روز اول من هم این شکلی بودم.به

شونه هاش فشار آرومی وارد می کنم تا زودتر بتونه بیادبیرون.آروم بغلش میکنم و میدمش دست

رزیدنت.مادرش با گفتن جمله تکراری چرا صداش درنمیاد رو اعصاب بنده میباشد.صدای گریه

بلند می شود.بدین معنی است که من کار خودم را خوب انجام دادم.ماما یه نگاهی به بچه میکنه و

رو به مادرش میگه:تو که اینقدر زشتی,چرا اینقدر بچت خوشگله؟ 

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 12:14  توسط مهدی  | 
 
  بالا