تبليغاتX
طنز متفاوت! - خاطرات سفر به تایلند....
 
طنز متفاوت!
 
 
شرح وقایع به صورت طنز!
 
لوکیشن اول.فرودگاه.قبل از سوار شدن به هواپیما

ـ(هماهنگ کننده تور)تو دیگه خودت دکتر هستی.بهتر از من میفهمی.ولی حواست باشه.اصلا

یک نوع  از ویروس ایدز فقط مال تایلنده.خلاصه اینکه غلطی خواستی بکنی, اقدامات احتیاطی 

لازم را انجام   بده.

ـ(مثل بز دارم نگاش میکنم.نمیدونم چرا این حرفها را به من میزنه)

ـواسه این بهت میگم که هم مجردی,هم به قیافه و تیپت میخوره این کاره باشی.

(بهم میخوره چه کاره باشم.هنوز برام جای سواله!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لوکیشن دوم.هواپیما

(صندلی کناری من یک ژاپنی یا شاید کره ای یا اصلا چینی یا تایوانی یا هر زهر ماری دیگری

خوابیده است.صدای خرناس او از صدای غرش هواپیما نیز بدتر است.در ضمن بسان دستگاه

اتوماتیک,هر چند دقیقه یک بار حالی به دوستان میدهد و فضا را معطر میکند.خوشحالم از این

که مجبورم تا آخر راه با او همنشین شوم.مهماندار هواپیما مرتبا به ما آموزش میدهد که در

صورت سقوط,چگونه بر سر قبر خود فاتحه بخوانیم.درهای شهادت به روی ما همچنان باز

است.مشعوفیم)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لوکیشن سوم .فرودگاه بانکوک و تاکسی

(به محض اینکه نوک دماغ بانوان عزیز قدم به خاک تایلند میگذارد,حجاب برتر آشکار می شود.

به دنبال راهنمای تور خود در فرودگاه می گردم.خدا را شکر اندکی از زبان شیرین پارسی را

یاد گرفته است.به همین زبان شیرین حالیم میکند که یکی از پروازها تاخیر داره و من باید خودم

را با تاکسی تا هتل برسانم.راننده تاکسی,چند عدد استخوان همراه با مقداری پوست چسبیده به آن

میباشد که همسن حضرت نوح عمر کرده وبر خلاف بقیه هم وطنان خود چشمان بادامی ندارد

بلکه چشمانش حالت فندق دارد.آلبومی از داشبورد خود در می آورد و به من نشان میدهد.ابتدا

فکر میکنم آلبوم عکس خانوادگی است ولی جلوتر که میروم متوجه میشوم که عکسها حالت بی

ـ ناموسی به خود می گیرند.شروع به تعریف از آلبوم خود میکند و توضیح می دهد که اگر سر

کیسه را اندکی شل کنم میتواند به قول خودش هر کدام از این پری های دریایی را که از نظر من

بیشتر شبیه دیو زندان آزکابان هستند را برایم جور کند.بهش میگم مسلمانم و از تو آینه ماشین

بهش زل میزنم تا عکس العملش را ببینم.گفتن این یک کلمه مانند ریختن آب روی آتش بود.آلبوم

را از دستم میگیره و میگه:

ـاووه.شما مسلمونها خیلی پخید.هیچ کاری نمیکنید تا بعد از مرگ برید یه جای خوب.همتون راس ساعت هشت میرید تو تختخواب.این هم شد زندگی؟(البته اینها را به یک زبان دیگه گفت.مترجم:مهدی!)

(خندم میگیره.نمیدونم  مسلمانهای کجا را دیده ولی مطمئنا مال ایران نبودند.حالا بی انصاف چرا آلبوم را از دستم گرفتی؟!!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هتلی در مرکز بانکوک

(پسر جوانی حدودا بیست و پنج ساله و ایرانی.تی شرتی که عکس صد و بیست نوع دختر  در جلو و عقب آن  طراحی شده, پوشیده.به سمت من حرکت میکند)

ـداداش تو مال تور ... هستی.

ـوالا من داداشت نیستم ولی آره من با این تور اومدم.

ـداداش لوتی باش.داداش میگم اینجا میشه جنس مخالف که هیچ نسبتی باهات نداره را ببری تو اطاقت.

ـاز نظر شدن که میشه.

ـیعنی داداش.بسیج تو تایلند شعبه نزده؟

ـ(میخندم.به نظرم شوخی بامزه ای بود ولی وقتی به قیافش نگاه میکنم میفهمم بنده خدا سوال را به صورت جدی پرسیده بود.ای خدا.شکرت!! )

این داستان ادامه دارد......

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:58  توسط مهدی  | 
 
  بالا