|
طنز متفاوت!
|
||
|
شرح وقایع به صورت طنز! |
ـ همه جا را زرد می بینم.
ـ همه جا را جستجو می کنم تا به مقصود و کمال خودم برسم
ـ آهان.گوشه پاساژ.دستشویی عمومی.
ـیک تایلندی بی ادب صاف روبروی دیوار ایستاده و مشغول تخلیه روحی و روانی و جسمی خود است.
ـ عمرا من از این کارا در منظر عمومی بکنم.بعد میاند بهم برچسب می زنند مخل امنیت اجتماعی هستی.از این مکانهای سرپوشیده نداره؟آهان.یافتم.یافتم.خدایا شکرت.پس این لعنتی چرا در نداره؟این جا دیگه چه خراب شده ای هستش؟دو طرفش دو تا شیشه است که از دو تا کاغذ نازکتره.یعنی از چهار طرف تحت نظری.دارم کم کم ایمان میارم که تنها اختراع ایرانی که قابلیت گسترش جهانی داره دستشویی ایرانیه.عجب اتمسفری داره.عجب هارمونیه.عجب آرامشی.کمتر جایی میشه پیدا کرد.
(تبصره:چند وقت یه مریضه اومده بود با شکایت بی اختیاری ادراری و طبق معمول قرعه به نام من خورد که براش سوند ادراری بذارم.موقعی که خواستم سوند بذارم,همراهش رضایت نداد و گفت می خواهیم پوشاکش بکنیم.بعد از من پرسید:دکتر برای مریضمون چه مارک پوشاکی بگیریم بهتره؟!!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساحل.من.نوشتن خاطرات سفر.
ـاین عادت مسخره نوشتن خاطرات سفر هنوز دست از من برنداشته.همه پسرهای اروپایی در حالی که عضلات شکم خود را به رخ دختران می کشند تن خود را به آب زدند.من در حالی که چربیهای شکمم تابلوترین کالای من برای عرضه است,ترجیح میدم فعلا چیزی را به آب نزنم.
do u love ye kari(ترجمه:از کارا چه خبر؟!!)
ـ گردنم مانند زرافه قد میکشد تا صاحب این صدای وسوسه انگیز را پیدا کنم.
kodom kara(ترجمه:کدوم کارا؟آهان؟همون کارا.کارا خوبند)
من.ساحل.نوشتن خاطرات.صدای وسوسه انگیز.
من.ساحل.صدای وسوسه انگیز.
من.صدای وسوسه انگیز.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
معبد های تایلند یکی از عجایب چند گانه این کشور هستند.به طور خلاصه در این معابد مشغول امر شریف بت پرستی هستند.مجسمه بودا را گذاشتند جلوشون و چپ و راست و عقب و جلو خم میشند.ما ایرانیها هم که کلا آدمهای جو گیری هستیم,این حرکات را انجام میدهیم تا بودا لطفی کند و ماشین و خانه و شوهر و زن خوب برایمان جور کند.بعضی اوقات بسرم میزد مثل حضرت ابراهیم بلند شم یه چوب بردارم بزنم تو سر این بتها.بعد به این نتیجه میرسدم اولا شتر,ابراهیم شب این کارو کرد که کسی نبینش.دوما از طرف خدا ماموریت داشت.سوما برووبلاگتو بنویس دلت خوشها.
تمام.
|
|